ترتیب ازدواج دختر در صورت ممانعت ولی

دختری كه به سن بلوغ و رشد رسیده در امر ازدواج آزاد و مختار است و هیچ كس حتی پدر و مادر حق ندارند ازدواج با شخص معینی را بر او تحمیل نمایند. صحت عقد مشروط است به اذن و رضایت او، و بدون رضایت او عقد ازدواج استوار نخواهد شد. ‎ اجازه دختر برای صحت عقد ازدواج ضرورت دارد، لیكن در این جا مسأله دیگری مطرح است كه آیا علاوه بر اذن دختر، اجازه ولی شرعی یعنی پدر و جد پدری نیز برای صحت عقد ضرورت دارد یا نه؟



در مورد عقد دوشیزه باكره، بعد از انتخاب و رضایت خودش، باید از پدر یا جدپدری او نیز كسب اجازه كرد و با صلاح دید و مشورت آن ها اقدام نمود. در این مورد نیز اجازه دختر شرط اساسی بلكه ركن عقد است .


ازدواج دختر طبق قانون مدنی:


ماده 1043 قانون مدنی قبل از اصلاحیه سال 1361 مقرر می داشت:


نکاح دختری که هنوز شوهر نکرده, اگر چه بیش از 18 سال تمام داشته باشد, متوقف به اجازه پدر یا جد پدری اوست.

و در اصلاحیه سال 1361 چون دیگر سن 18 سال, موضوعیت برای رشد نداشت و ملاک سن ازدواج, سن بلوغ تعیین شد, عبارت اگر چه به سن 18 سال تمام رسیده باشد به : اگر چه به سن بلوغ رسیده باشد, اصلاح شد.


در اصلاحیه سال 1370 عبارت دختری که هنوز شوهر نکرده به دختر باکره تبدیل شد, چون عبارت قبلی این توهم را ایجاد می کرد که اگر دختری شوهر کرده باشد و قبل از دخول جدا شده باشد, چون عنوان شوهر کردن بر او صدق می کند برای ازدواج بعدی نیازی به اجازه پدر ندارد. در حالی که در این صورت هم اجازه پدر لازم است, برای رفع این شبهه در اصلاحیه عنوان دختر باکره ذکر شد


سقوط اجازه ولی در صورت ممانعت غیر موجه


ذیل ماده 1043 قانون مدنی مقرر می دارد:


و هرگاه پدر یا جد پدری بدون علت موجه از دادن اجازه مضایقه کند, اجازه او ساقط و در این صورت دختر می تواند با معرفی کامل مردی که می خواهد با او ازدواج نمایدو شرایط نکاح و مهری که بین آنها قرار داده شده است, پس از اخذ اجازه از دادگاه مدنی خاص به دفتر ازدواج مراجعه و نسبت به ثبت ازدواج اقدام نماید.

ترتیب ازدواج دختر در صورت ممانعت ولی


هنگامی که اصلاحیه قانون مدنی در سال 1370 در مجلس شورای اسلامی به تصویب رسید و ماده 1043 به همان شکل اصلاحی سال 1361 تصویب شد, شورای نگهبان لزوم مراجعه دختر به دادگاه و اخذ اجازه برای نکاح در صورت ممانعت پدر را خلاف شرع دانست و طی نامه مورخ 6/6/1370 به مجلس شورای اسلامی در این خصوص اعلام کرد:


الزام دختر به مراجعه به دادکاه و گرفتن اذن در صورت مضایقه ولی از دادن اجازه بدون علت موجه, با موازین شرع مغایر است.


طبق ماده 1043 قانون مدنی اصلاحی سال 1370: در صورتی که پدر یا جد پدری در محل حاضر نباشند و استیذان از آنها نیز عاد ت غیر ممکن بوده و دختر نیز احتیاج به ازدواج داشته باشد, وی می تواند اقدام به ازدواج نماید.


بدین جهت قسمت ذیل ماده 1043 بدین صورت درآمد:


وهرگاه پدر یا جد پدری بدون علت موجه از دادن اجازه مضایقه کند, اجازه او ساقط و در این صورت دختر می تواند با معرفی کامل مردی که می خواهد با او ازدواج نماید و شرایط نکاح و مهری که بین آنها قرار داده شده, پس از اخذ اجازه ازدادگاه مدنی خاص به دفتر ازدواج مراجعه و نسبت به ثبت ازدواج اقدام نماید.

در اصلاحیه سال 1370 بین وقوع ازدواج و ثبت آن تفاوت گذاشته شده است. صرف امتناع پدر بدون علت موجه, موجب سقوط اجازه اوست و اگر دختر بدون مراجعه به دادگاه ازدواج کند, نمی توان بدین جهت نکاح او را ابطال دانست, مگر این که عدم کفو بودن شوهر ثابت شود ولی ثبت ازدواج در دفتر ازدواج موکول به طی این تشریفات و گرفتن اجازه از دادگاه مدنی خاص است که اگر ازدواجی بدون اجازه ثبت شود, تخلف انتظامی محسوب می شود. در این اصلاحیه, دیگر اطلاع دادن به پدر یا جد پدری و انقضای مدت پانزده روز از تاریخ اطلاع انان قید نشده و صرفاً مقرر شده است که دختر باید به دادگاه مدنی خاص مراجعه و با معرفی کامل مرد مورد نظر و شرایط نکاح و مهر از دادگاه کسب اجازه کند تا بتواند ازدواج را به ثبت برساند. طبعاً دادگاه به هر گونه که صلاح و مقتضی بداند رسیدگی نموده و اتخاذ تصمیم می کند.


سقوط اجازه ولی در صورت محجوریت یا عدم دسترسی به او



طبق ماده 1043 قانون مدنی اصلاحی سال 1370:


در صورتی که پدر یا جد پدری در محل حاضر نباشند و استیذان از آنها نیز عاد ت غیر ممکن بوده و دختر نیز احتیاج به ازدواج داشته باشد, وی می تواند اقدام به ازدواج نماید.


تبصره _ ثبت این ازدواج در دفتر خانه منوط به احراز موارد فوق در دادگاه مدنی خاص می باشد.


حکم موضوع این ماده در قانون مدنی قبل از اصلاحیه سال 1370 وجود نداشت ولی با توجه به قطعی بودن این حکم در فقه استظهار می شد که از نظر قانون مدنی نیز در صورت عدم دسترسی به پدر و جد پدری, اجازه آنها ساقط است و دختر می تواند مستقلاً ازدواج نماید.


ماده 1043 قانون مدنی قبل از اصلاحیه شق دیگری از موارد سقوط اجازه ولی را بیان کرده بود و آن محجور بودن پدر و جد پدری است, ماده مزبور مقرر می داشت:


در مورد ماده قبل اجازه را باید شخص پدر یا جد پدری بدهد و اگر پدر یا جد پدری به علتی تحت قیمومت باشد, اجازه قیم او لازم نخواهد بود.

هدف اصلی قانونگذار از اصلاح ماده 1043 قانون مدنی این بود که سقوط اجازه ولی شامل مورد غایب بودن و عدم دسترسی به او نیز بشود تا هر گونه شبهه ای از این حیث مرتفع گردد . متاسفانه به جای واقع مورد محجوبیت ولی حذف شده به جای آن حکم مورد غایب بودن او مطرح گردید و هم اکنون با این اصلاحیه این شبهه پیش می آید که در صورت محجور بودن ولی, ممکن است اجازه قیم او برای ازدواج دخترش لازم باشد در حالی که از لحاظ فقهی, اجماعی است که در صورت محجور بودن پدر یا جد پدری اجازه قیم انها لازم نیست و حال باید حکم این مورد را با توجه به مبانی فقهی استنباط نمود.


به هر حال قدر مسلم , این است که فقط اجازه شخص پدر یا جد پدری لازم است و چنانچه انها در قید حیات نباشند یا محجور بوده و تحت قیموت باشند و یا غایب بوده و عادتاً دسترسی به آنها میسر نباشد, دختر در ازدواج مستقل است و اجازه شخص دیگر را لامز ندارد.


تبصره الحاقی به ماده 1044 اصلاحی, ثبت ازدواج در دفتر ازدواج را منوط ب هاحراز موضوع در دادگاه مدنی خاصی نموده است یعنی دختر باید به دادگاه مزبور مراجعه و غیبت پدر یا جد پدری و عدم دسترسی به او بر دادگاه ثابت نماید.


تکلیف مراجعه به دادگاه, زحمتی است که بردوش دختر گذاشته شده است اگر مسئولیت احراز آن به عهده سررفتر گذاشته می شد, هم منظور عملی می گردید و هم مشکل خانواده ها کمتر بود.


ضمانت اجرای نکاح دختر بدون اذن ولی


چنانچه دختر رشیده باکره ای بدون اذن پدر یا جد پدری و طی تشریفات قانونی یعنی مراجعه به دادکاه مدنی خاص و کسب اجازه از دادگاه در صورت ممانعت ولی, اقدام به ازدواج نماید, آیا این ازدواج باطل است یا خیر؟


در صورتی که بعد از ازدواج, پدر دختر به نکاح مزبور رضایت دهد این ازدواج تنفیذ شده و صحیح است.


ولی اگر پدر اجازه ندهد, قاعدتاً کسانی که اجازه پدر را در نکاح لازم می دانند, باید معتقد به بطلان ازدواج باشند ولی در بین فقها کمتر کسی صراحتاً به بطلان ازدواج نظر داده است


منابع:


عن ابی عبدالله(ع) قال: «تستأمر البكر و غیرها و لا تنكح الّا بامرها»، وسائل، ج 14


دکتر صفایی, حقوق خانواده, جلد اول


دکتر امامی, حقوق خانواده, جلد اول


محقق داماد, حقوق و خانواده


بانک قوانین کشور-دادگستری استان تهران


تبیان



برچسب‌ها: حقوق خانواده, زندگی, قانون, ازدواج, نامزدی, داماد, عروسی, ترتیب ازدواج دختر در صورت ممانعت ولی


برگرفته از وبلاگ تخصصی حقوق ایران
 
امیر رضا سوخته زاری وکیل دادستری ومشاور حقوقی

؛عفو و تخفیف مجازات تعدادی از محکومان /عید فطر ۹۱

با موافقت رهبر معظم انقلاب صورت گرفت؛

عفو و تخفیف مجازات تعدادی از محکومان دادگاهها به مناسبت عید فطر (۱۳۹۱/۰۵/۳۱ – ۱۰:۲۵)

حضرت آیت الله خامنه ای رهبر معظم انقلاب اسلامی بنا به درخواست آیت الله آملی لاریجانی رئیس قوه قضاییه به مناسبت عید سعید فطر با عفو و تخفیف مجازات تعدادی از محکومان محاکم عمومی، انقلاب، سازمان تعزیرات حکومتی و سازمان قضایی نیروهای مسلح سراسر کشور موافقت کردند.
متن نامه آیت الله آملی لاریجانی و پاسخ مقام معظم رهبری به این شرح است:
بسم الله الرّحمن الرّحیم
محضر مبارک حضرت آیت الله خامنه ای ادام الله ظله الوارف
رهبر معظم انقلاب اسلامی
با اهدای سلام و تحیات
احتراماً، ضمن عرض تبریک فرارسیدن عید سعید فطر، در اجرای بند ١١ از اصل ١١٠ قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران، بدین وسیله شرایط و ضوابط عفو به محضر مبارک تقدیم می شود تا در صورت تصویب مقام عالی، محکومان دادگاههای عمومی و انقلاب، سازمان تعزیرات حکومتی و سازمان قضایی نیروهای مسلح که به شرح آتی واجد شرایط استفاده از عفو یا تخفیف تشخیص داده می شوند، مشمول عفو یا تخفیف مجازات واقع و از رأفت اسلامی بهره مند شوند.
الف- محکومان به حبس که در زندان بسر می برند، مشروط بر اینکه دارای سابقه محکومیت کیفری مشمول ماده ۶۲ مکرر قانون مجازات اسلامی نباشند:
١- باقیمانده محکومیت محکومان به حبس تا یکسال.
۲- یک دوم محکومیت محکومان به حبس بیش از یکسال تا پنج سال.
۳- یک سوم محکومیت محکومان به حبس بیش از پنج سال تا پانزده سال.
۴- باقیمانده محکومیت محکومان به حبس بیش از ١۵ سال درصورتی که حداقل ١۰ سال تحمل حبس نموده باشند.
۵- باقیمانده محکومیت حبس کلیه محکومان جرائم غیرعمدی، به استثنای موارد مذکور در مواد ٧١٨ و ٧١٩ قانون مجازات اسلامی.
۶- باقیمانده محکومیت حبس زنانی که به حکم قانون سرپرستی فرزندانشان را عهده دار می باشند.
۷- باقیمانده محکومیت حبس محکومان بیمار صعب العلاج یا مبتلایان به بیماریهای مسری غیرقابل علاج که مراتب بیماری آنان مورد تأیید کمیسیون پزشکی قانونی قرار گرفته باشد.
بدیهی است اقدامات دادگاه در جهت اجرای ماده ٢٩١ قانون آیین دادرسی دادگاههای عمومی و انقلاب در امور کیفری مانع اعمال این عفو نیست.
۸- باقیمانده محکومیت حبس و جزای نقدی محکومان زیر ١٨ سال تمام و ذکور بالای ۶۵ سال تمام و اناث بالای ۵٠ سال تمام به استناد اسناد سجلی و در مورد اتباع بیگانه فاقد اسناد معتبر به تأیید پزشکی قانونی مراکز استانها به شرط آنکه یک سوم مجازات را تحمل نموده باشند.
ب ـ محکومان به جزای نقدی که به لحاظ عجز از پرداخت جزای نقدی در زندان بسر می برند:
١- باقیمانده محکومیت جزای نقدی تا پانصد میلیون ریال.
۲- چهار پنجم محکومیت جزای نقدی از پانصد میلیون و یک ریال تا یک میلیارد ریال.
ج ـ محکومیت محکومان به حبس تا شش ماه با رعایت شق ۳ بند “د” که محکومیت آنان قطعی گردیده هر چند تا کنون شروع به اجرا نشده باشد.
د ـ شرایط استفاده از عفو:
١- عدم برخورداری از عفو در محکومیتهای قبلی.
۲- عدم ارتکاب جرم جدید در ایام تحمل حبس یا در زمان مرخصی اعطایی.
۳- نداشتن شاکی خصوصی و یا جلب رضایت وی و یا جبران ضرر و زیان مدعی خصوصی و زیان دیده (اعم از اشخاص حقیقی و حقوقی) تا تاریخ ٢٩/اسفند/١٣٩١.
هـ ـ مرتکبین جرائم ذیل از شمول این عفو مستثنی می باشد:
١- سرقت مسلحانه یا مقرون به آزار یا سارقینی که میزان محکومیت حبس آنان بیش از ۵ سال باشد یا دارای سابقه محکومیت مشابه می باشند.
۲- قاچاق مسلحانه و یا عمده مواد مخدر؛(منظور از قاچاق عمده مواد مخدر، جرایم بندهای ۴ ماده ۴، ۶ ماده ۵ و ۶ ماده ۸ قانون اصلاح قانون مبارزه با مواد مخدر و الحاق موادی به آن می باشد.)
۳- قاچاق اسلحه و مهمات.
۴- اقدام علیه امنیت داخلی و خارجی.
۵- آدم ربایی.
۶- تجاوز به عنف.
۷- دایر کردن مرکز فساد و فحشاء.
۸- اختلاس، ارتشاء و کلاهبرداری.
۹- جعل اسکناس و ضرب سکه تقلبی.
والامر الیکم والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته
صادق لاریجانی
۲۲/مرداد/٩١
بسم الله الرّحمن الرّحیم
با سلام و تحیت و تبریک، با پیشنهاد جنابعالی مندرج در این اوراق موافقت می شود.
والسلام علیکم و رحمه الله
سید علی خامنه ای
امیر رضا سوخته زاری وکیل دادگستری ومشاورحقوقی

قاعدة دية اعضا در فقه اماميه و اهل سنّت

قاعدة دية اعضا در فقه اماميه و اهل سنّت

احمد حاجي‌ده‌آبادي

 چكيده

يكي از قواعد حاكم بر ديات, قاعده ديه اعضاي يكي (واحد) و دوتايي (اثنان) است كه در اين نوشتار از آن به صورت مسامحي به اعضاي زوج و فرد تعبير مي‌شود. اين قاعده في‌الجمله مورد پذيرش تمام فقهاي‌ شيعه و مذاهب اربعه اهل سنّت قرار گرفته است, گرچه پيرامون مستندات و ملاك آن, دايره شمول و استثنائاتِ‌آن اختلاف نظر وجود دارد. نوشتار حاضر تلاش مي‌كند ضمن پرداختن به مستندات قاعده و با تحليل مفاد آن, حوزة شمول آن را نسبت به منافع, اعضاي داخلي, ‌اعضاي غير زوج و فرد مثل پلك‌ها و ... بررسي نموده و در نهايت با توجه به دستاوردهاي تحقيق, قانون مجازات اسلامي را در اين زمينه تحليل و نقد نمايد.

واژگان كليدي: قواعد فقهي, ديات, قاعده ديه اعضا, ديه اعضا, ديه منافع

مقدمه

در مورد ديه اعضاي بدن انسان, قاعده‌اي در فقه اماميه و اهل سنّت وجود دارد كه مطابق آن: "كل ما في الانسان اثنان ففيهما الدية و في احدهما نصف  الدية و ما كان واحداً‌ ففيه الدية".

طبق اين قاعده, جنايت بر هر عضوي از اعضاي انسان كه زوج باشد مثل دست و پا و گوش و چشم , در صورتي كه بر هر دو باشد موجب ديه كامل و در صورتي كه بر يكي از آن دو باشد موجب نصف ديه كامل است و جنايت بر هر عضوي كه فرد باشد همانند زبان و آلت تناسلي موجب ديه كامل مي‌باشد.

از فقهاي ‌اماميه, ‌شيخ مفيد در مقنعه مي‌نويسد:

"هر عضوي كه در انسان فرد باشد, در صورتي كه از اصل]بيخ[ بريده شود ديه كامل دارد و هر عضوي كه در انسان زوج باشد, در جفت آن ديه كامل بر حسب ديه آسيب‌ديده است"؛(مفيد, 1410: 49).

شيخ طوسي در نهايه مي‌نويسد:

"هرچه در بدن انسان زوج باشد در جفت آن ديه كامل است و در يكي از آن دو نصف ديه است... و هرچه كه در بدن انسان فرد باشد در آن ديه كامل است"؛ (طوسي, 1410: 131).

فقهاي ‌اهل سنت نيز اين قاعده را به طور اجمال پذيرفته‌اند, گرچه درباره ملاك ديه كامل ـ همان‌طور كه خواهيم ديد  ـ هم با خود و هم با فقهاي اماميه اختلاف عقيده دارند. از فقهاي ‌حنفي مي‌توان به علاءالدين بن مسعود كاشاني اشاره كرد كه در كتاب بدايع الصنايع مي‌نويسد:

"اعضايي كه ديه كامل دارند بر سه نوع‌اند: يك قسم اعضايي كه در بدن نظيري براي آن‌ها وجود ندارد ]اعضاي فرد[, يك قسم آن‌ها كه در بدن زوج‌اند و قسم سوّم آن‌ها كه در بدن از آن‌ها چهار عدد وجود دارد..."؛ (كاشاني,1419: 183).

از فقهاي مالكي مي‌توان به قرطبي در كتاب "الكافي في فقه اهل المدينه" اشاره كرد كه پس از برشمردن تعدادي از اعضاي بدن و ديه آن‌ها مي‌نويسد:

"در هر عضو زوج ديه كامل است و در يكي از آن‌ها, نصف ديه است."؛ (قرطبي,:1419, 494).

از فقهاي شافعي مي‌توان به ابوسراج الدين عمر بن علي اشاره نمود كه در كتاب "التذكرة في الفقه الشافعي" ضمن اشاره اجمالي به اين قاعده مي‌نويسد:

"ديه نفس ]ديه كامل[ در چيزهاي دوتايي و زوج است مثل دو دست ودوپا و دو لَحيه (فك پايين) و دو گوش و دو چشم و دو لب و دو بيضه و دو نوك پستان زن و در پلك‌ها و زبان و حركت آن و بينايي و گوش وكلام و بويايي و عقل و آلت تناسلي و افضاي زن و پوست و چشايي و جويدن و حشفه و امنا و حامله شدن و لذت بردن از جماع و غذا خوردن"؛ (ابن علي, 1419: 1019).

در نهايت بايد از فقهاي حنبلي نام برد كه اين قاعده را پذيرفته‌اند. ابن قدامه در كتاب "المقنع في فقه ابن حنبل" مي‌نويسد:

"هركس چيزي را در انسان از بين ببرد كه فرد است در آن ديه كامل است... و آن چه درانسان زوج است در جفت آن ديه كامل و در يكي از آن دو نصف ديه است..."؛ (ابن قدامه, 1419: 1052).

به هرحال اين قاعده در ميان فقهاي اهل سنت نيز پذيرفته شده است وبه همين جهت است كه ابن رشد در "بداية المجتهد" پس از اشاره به بخشي از اين قاعده مي‌نويسد:

"خلاصه اين كه همه علما و ائمه فتوا بر اين نكته اجماع دارند كه هر آن چه در انسان زوج است ديه كامل دارد"؛ (ابن رشد, 1419: 541).

لازم به ذكر است مراد از ديه, همان طور كه در لابلاي مباحث گذشت ,ديه كامل يعني همان ديه نفس است.يعني از بين بردن اعضاي فرد وزوج به طور كامل ,موجب ديه كامل و از بين بردن يكي از دو جفت عضو زوج ,موجب نصف ديه كامل است.البته روشن است كه بسته به اين كه مجني‌عليه مرد باشد يا زن، مسلمان باشد يا كافر ذمّي, ديه او فرق خواهد كرد. بنابراين به طور مثال بريدن دو گوش مرد مسلمان,زن مسلمان, مرد كافر ذمّي, و زن كافر ذمّي, در صورتي كه به دينار ودرهم حساب شود به ترتيب ومطابق فقه اماميه, هزار دينار, پانصد دينار, هشتصد درهم و چهارصد درهم خواهد بود.

به همين جهت است كه شيخ مفيد در عبارتي كه از ايشان در صدر اين قاعده نقل كرديم واژه "الدية بحسب دية المصاب" را آورده است و شيخ طوسي پس از بيان اين قاعده در "نهاية" مي‌نويسد:

"آن‌چه ما بيان كرديم, اگر در مرد آزاد باشد, در اين صورت ديه او لازم است و اگر در زن باشد ديه زن لازم مي‌شود و اگر در كافر ذمي باشد ديه كافر ذمي لازم مي‌شود و اگر در برده باشد, در اين صورت قيمت او لازم مي‌گردد ]زيرا ديه برده, قيمت او است["؛ (طوسي, 1410: 131).

گرچه اين قاعده في‌الجمله مورد پذيرش فقهاي شيعه و سني است, اما در مورد مستند قاعده و دايره شمول و استثنائات آن اختلافاتي در ميان فقها ديده مي‌شود.

در اين نوشتار ابتدا از مستند قاعده بحث مي‌كنيم (گفتار اوّل), سپس شمول و عدم شمول اين قاعده نسبت به منافع را مورد بررسي قرار مي‌دهيم (گفتار دوّم), آن‌گاه در مورد  اين كه آيا اين قاعده شامل اعضاي داخلي هم مي‌شود (گفتار سوّم) و نيز آيا  اين قاعده شامل اعضايي است كه فرد و زوج به شمار نمي‌روند (گفتار چهارم) مباحثي را بيان خواهيم نمود. سپس از استثنائات قاعده (گفتار پنجم) و رابطه اين قاعده و قانون مجازات اسلامي (گفتار ششم) بحث خواهيم كرد.

گفتار اول: مستند قاعده

در اين گفتار, ابتدا از مستندات قاعده در فقه اماميّه (مبحث اول) و سپس از مستندات آن در فقه اهل سنّت (مبحث دوّم) بحث خواهيم كرد و آن گاه نقدي بر نظر فقهاي اهل سنت خواهيم داشت(مبحث سوم).

مبحث اوّل: اماميّه

مستند فقهاي اماميّه درباره قاعدة مورد بحث, دو حديث صحيحه مي‌باشد: صحيحه هشام بن سالم و صحيحه عبدالله بن سنان.

دليل اوّل: صحيحه هشام بن سالم

اين روايت كه نسبت به صحيحه عبدالله بن سنان از اهميت بيش‌تري برخوردار است  چنين مي‌باشد:

"شيخ طوسي باسناده عن حسين بن سعيد, عن محمد بن خالد, عن ابن ابي عمير, عن هشام بن سالم,‌قال: كل ما كان في الانسان اثنان ففيهما الدية و في احدهما نصف الدية, و ما كان واحداً ففيه الدية"؛ (طوسي, 1406: 258).

اين حديث از حيث سند صحيحه است, امّا مشكلي كه ممكن است داشته باشد, مُضمره بودن آن است, زيرا هشام نمي‌گويد اين سخن را از چه كسي نقل مي‌كند.

امّا اين اشكال وارد نيست, زيرا عين اين روايت را شيخ صدوق از هشام و هشام از امام صادق(ع) نقل مي‌كند؛ (عاملي, 1416: 287). به عبارت ديگر, در نقل شيخ صدوق, اين حديث مضمره نبوده بلكه مسنده است وبه همين جهت اين روايت از حيث دلالت نيز تمام وقابل استناد است. علاوه بر اين , جداي از نقل صدوق, مي‌توان به علت ثقه بودن هشام, مضمرة او را در حكم مسنده دانست؛ (عاملي,‌بي‌تا: 349).

دليل دوم: صحيحه عبدالله بن سنان:

"محمد بن يعقوب عن ابراهيم عن ابيه احمد بن محمد بن ابي‌نصر عن عبدالله بن سنان عن ابي‌عبدالله(ع) قال: ما كان في الجسد منه اثنان ففيه  نصف الدية مثل اليدين و العينين, قال: قلت: رجل فقئت عينه؟ قال:‌نصف الدية, قلت فرجل قطعت يده؟ قال: فيه نصف الدية..."؛ (عاملي, 1416: 283).

اين حديث از حيث سند مشكلي ندارد, زيرا صحيحه است؛ (خويي, 1396: 273), ‌امّا از نظر دلالت, ‌تنها حكم اعضاي زوج را بيان مي‌كند و در مورد اعضاي فرد ساكت است. بنابراين اين حديث تنها بخشي از قاعده مورد بحث را اثبات مي‌نمايد. 

جداي از اين دو روايت كه ديه اعضا را به طور كلي و در قالب يك قاعده بيان مي‌كند, دربارة برخي اعضا روايات خاصي از ائمه اطهار(عليهم‌السلام) وارد شده است كه در آن‌ها براي برخي اعضاي زوج و فرد ديه كامل بيان شده است. (عاملي, 1416: 285ـ284) امّا مطابق شيوه فقه شيعه نمي‌توان حكم اين روايات را به اعضاي غير منصوص سرايت داد و آن‌ها را مانند اعضاي منصوص دانست.

بديهي است اين سبك از استدلال استقراي ‌ناقص يا قياس مستنبط العلّه است كه در فقه شيعه حجيت ندارد. مگر اين كه با الغاي خصوصيت از آن اعضا, حكم را به ساير اعضا تسرّي داد كه كاري مشكل به نظر مي‌رسد, زيرا اين احتمال وجود دارد كه حكم اعضاي غير منصوص, ارش بوده و اين‌ها داخل در قاعده "كل ما لا تقدير فيه ففيه الارش" باشند.

نتيجه آن كه مستند فقهاي شيعه در اين قاعده تنها صحيحه هشام بن سالم و عبدالله بن سنان مي‌باشد.

مبحث دوم: اهل سنّت

فقهاي سنّي اين قاعده را از رواياتي كه دربارة ديه برخي از اعضا از جانب رسول اكرم(ص) وارد شده است, به دست آورده‌اند. البته نظير صحيحه هشام بن سالم و عبدالله بن سنان, عباراتي در كتاب‌هاي فقهي و حديثي اهل سنّت ديده مي‌شود, اما هيچ كدام از اين عبارات, به پيامبر اكرم(ص) ختم نمي‌شود. مثلاً ابن رشد در بدايةالمجتهد در رد ّ‌نظر مالك و شافعي كه در مورد ابروها به حكومت قايل‌اند و در تأييد نظر ابوحنيفه كه در اين مورد به ديه كامل قايل است مي‌نويسد:

"دليل اصلي حنفيه روايتي است كه از ابن مسعود نقل شده است. ابن مسعود گفته است در هر زوجي از انسان ديه كامل است"؛ (ابن رشد, 1419: 541).

هم‌چنين ابن ابي شيبه كوفي در كتاب "مصنف" از وكيع و او از سفيان و او از منصور و او از ابراهيم نقل مي‌كند كه ابراهيم گفت:

"كان يقال: ما كان اثنين في الانسان ففيهما الدية وفي كل واحدة منهما نصف الدية و ما كان من واحد ففيه الدية"؛ (ابن ابي شيبه, 1416: 361).

هم‌چنين ابن حزم از شعبي نقل مي‌كند كه:

"في كل اثنين من الانسان الدية"؛ (ابن حزم, بي‌تا:430).

در "موطّا" نيز آمده است:

"يحيي براي من از مالك چنين نقل كرد كه به او رسيده است كه هر زوجي از انسان ديه كامل دارد"؛ (مالك, 1422, 524).

همان‌طور كه ملاحظه مي‌شود, هيچ يك از اين سخنان به پيامبر اكرم(ص) نمي‌رسد و نظرات ابن مسعود و ابراهيم و شعبي است. حتي سخن ابراهيم با واژة مجهول "كان يقال" ابهامات موجود را بيش‌تر مي‌كند.

بنابراين ظاهراً‌ فقهاي اهل سنّت, حديثي كه به صراحت بر عموميت قاعده دلالت كند نداشته‌اند و به همين خاطر است كه شافعي و ديگران براي اين قاعده, هيچ گاه به عبارات مذكور در بالا استناد نكرده‌اند, بلكه از احاديثي كه از پيامبر(ص) درباره برخي اعضا آمده است, كليت قاعده را به طور اجمال استفاده نموده‌اند. از جمله اين احاديث رواياتي است كه از عمروبن حزم نقل شده است كه پيامبر اكرم(ص) در نامه‌اي به او چنين مرقوم فرموده‌ است:

"في النفس الديـة و في الانف الدية و في اللسان الدية"؛ (كاشاني, 1419: 184؛ شافعي, 1419: 795ـ794).

امّا بايد ديد فقهاي‌ سنّي چگونه از اين حديث و ساير احاديثي كه دربارة اعضاي‌خاصي وارد شده است بر قاعده مورد بحث استناد كرده‌اند.

بند اوّل: حنفي

حنفيه از اين احاديث استفاده كرده‌اند كه ملاك و معيار براي ديه كامل, "از بين بردن منفعت" و يا "از بين بردن زيبايي به طور كامل" است و به همين جهت در مورد ساير اعضا نيز در صورتي كه جنايت باعث از ميان رفتن منفعت يا باعث از بين رفتن جمال و زيبايي شود, ديه كامل را لازم مي‌دانند.

براي نمونه, ‌كاشاني در "بدايع الصنايع" گرچه در ابتدا سبب لزوم ديه كامل را, "تفويت كمال منفعت مقصود از عضو" مي‌داند؛ (كاشاني, همان: 183) امّا دربارة علت ديه كامل براي زبان و بيني و آلت تناسلي مي‌نويسد:

"براي اين كه جاني منافع مقصوده اين اعضا و زيبايي برخي از آن‌ها را از بين برده است. مقصود از بيني بوييدن است و زيبايي نيز مقصود است و مقصود از زبان تكلم و از آلت تناسلي جماع است"؛ (كاشاني, همان: 184).

لازم به ذكر است گرچه ايشان موجب ديه را "تفويت منفعت و جمال" با واو عاطفه ذكر كرده كه گويي هيچ يك از دو عامل ـ مخصوصاً از بين بردن جمال و زيبايي ـ به تنهايي موجب ديه كامل نيست, امّا در ادامه عبارات ايشان, روشن مي‌شود كه معيار ديه كامل يكي از اين دو است: "از بين بردن منفعت به طور كامل" و يا "از بين بردن جمال و زيبايي"؛ (كاشاني, همان: 184).

هم‌چنين شيخ عبدالغني غنيمي از فقهاي‌حنفي مسلك قرن سيزده درباره ديه اعضاي‌ زوج مي‌نويسد:

"در هريك از اعضاي‌ زوج نصف ديه است, زيرا از بين بردن جفت عضو زوج باعث تفويت جنس منفعت يا تفويت جمال به طور كامل مي‌شود و در نتيجه ديه كامل لازم است. از بين بردن يكي از دو عضو زوج, باعث تفويت نصف منفعت يا زيبايي است پس نصف ديه لازم مي‌شود"؛ (غنيمي, 1399: 155).

ملاحظه مي‌شود كه ايشان نيز تفويت منفعت يا تفويت جمال را موجب ديه كامل مي‌داند.

بند دوم: مالكي

از لابه‌لاي كلمات فقهاي مالكي روشن مي‌شود كه معيار ديه كامل از نظر آن‌ها,"تفويت منفعت"‌است و تفويت جمال و زيبايي موجب ديه كامل نيست. مثلاً ابن رشد دربارة ابروها مي‌نويسد:

"مالكي و شافعي قايل به حكومت‌اند امّا ابوحنيفه به ديه كامل قايل است... دليل حنفيّه روايتي است كه از ابن مسعود نقل شده كه گفته است: در هرچه در انسان زوج است ديه كامل است, ‌و نيز دليل حنفيه تشبيه دو ابرو به اعضاي‌ زوج بدن است. دليل مالك اين است كه براي قياس در مورد ابروها مجالي نيست... و علاوه, ابروها از زمره اعضايي نيستند كه منفعتي داشته باشند و كار روشني كه براي خلقت انسان ضروري است انجام دهند"؛ (ابن رشد, 1419: 541).

هم‌چنين از اين كه مالك مي‌گويد جنايت بر دو گوش در صورتي كه باعث از بين رفتن شنوايي شود ديه كامل دارد والاّ موجب حكومت است؛ (مالك, 1419: 328) استفاده مي‌شود كه تنها معيار براي ديه كامل "از بين بردن منفعت" است.

و نيز از اين كه مالك در مورد پلك‌ها, مژه‌ها, موي سر و ريش به ديه كامل عقيده ندارد بلكه قايل به حكومت است؛‌ (مالك, همان: 330ـ329) مي‌توان نكته بالا را استفاده نمود.

بند سوم: شافعي

كلمات شافعيه در اين زمينه, مضطرب به نظر مي‌آيد؛ مثلاً‌محمد بن ادريس شافعي در كتاب "الامّ", در مواردي معيار و ضابطه را "از بين رفتن تماميت خلقت و ايجاد درد در اثر قطع عضو" مي‌داند. وي در ذيل حديث عمرو بن حزم از رسول گرامي اسلام(ص) كه مي‌فرمايد "و في العين خمسون و في اليد خمسون و في الرجل خمسون"‌مي‌نويسد:

"اين حديث دليل آن است كه هرچه از تماميت خلقت آدمي باشد و بريدن آن باعث درد شود و در انسان زوج باشد, در هر كدام از آن دو نصف ديه است"؛ (شافعي, 1419: 795ـ794).

به همين جهت شافعي در مورد مژه‌ها به ديه كامل قايل نيست, زيرا كندن آن‌ها موجب درد و ناراحتي نمي‌گردد؛ (شافعي, همان, 796) امّا در مورد جنايت بر پلك‌ها به ديه كامل قايل است, زيرا پلك‌ها از تماميت خلقت آدمي‌اند و بريدن آن‌ها باعث درد و الم مي‌شود؛ (شافعي,‌همان,796).

از سوي ديگر, برخي فقهاي شافعي مذهب, ملاك ديه كامل را "از بين بردن جمال و منفعت با هم" مي‌دانند و از اين رو در مورد پلك‌ها به ديه كامل قايل‌اند امّا در مورد مژه‌ها به حكومت و ارش نظر دارند؛ زيرا از بين بردن مژه‌ها, اتلاف زيبايي است و نه منفعت. به همين جهت شيرازي در "المهذّب" مي‌نويسد:

"در پلك‌ها ديه است, زيرا در آن جمال كامل و منفعت كامل است, چون چشم را از آن چه باعث اذيت آن مي‌شود, نگه مي‌دارد... . اگر مژه‌ها را از بين ببرد, حكومت لازم است, زيرا از بين بردن مژه‌ها, اتلاف زيبايي است و نه اتلاف منعفت"؛ (شيرازي, 1419: 928 و 945).

اين نكته گاهي از خود شافعي نيز ديده مي‌شود؛ يعني گاه شافعي ملاك ديه را تفويت منفعت و جمال ذكر كرده است و نه از بين بردن تماميت خلقت و الم و درد ناشي از جنايت. او در "الامّ" مي‌گويد:

"اعضاي زن و مرد در ديه با هم تفاوتي ندارند جز در مورد پستان‌ها. در صورتي كه نوك پستان‌‌هاي مرد آسيب ببيند يا پستان‌هايش قطع شود, ‌حكومت لازم است امّا اگر نوك پستان‌هاي زن آسيب ببيند يا پستان‌هايش از بيخ بريده شود ديه كامل لازم است, زيرا در پستان‌هاي زن منفعت شير دادن است و اين منفعت در پستان‌هاي مرد نيست و براي پستان‌هاي زن جمال و زيبايي است و براي فرزند زن در آن‌ها منفعت است و فقدان آن‌ها باعث زشتي و نقص در زن است ولي اين‌ها در مرد نيست و فقدان پستان‌ها در زيبايي مرد اثري نداشته و باعث شين و نقص او نمي‌شود"؛ (شافعي, 1419: 807).

ملاحظه مي‌شود كه او در اين‌جا معيار و علت را "تفويت منفعت وجمال" آورده است, در حالي كه اگر علتي كه در ساير موارد آورده‌اند, يعني از بين بردن تماميت خلقت و الم و درد ناشي از جنايت, را در نظر بگيريم, اين علت در مورد جنايت بر پستان‌هاي مرد موجود است و بايد براي آن ديه كامل را در نظر گرفت.

نتيجه اين كه كلمات شافعي و فقهاي شافعي مسلك در اين زمينه, مضطرب است و جدا از آن كه گاه علت ديه كامل را "از بين بردن تماميت خلقت و الم و درد ناشي از جنايت" و گاه "تفويت منفعت و جمال با هم" مي‌دانند, مشاهده مي‌شود كه گاه "تفويت منفعت به تنهايي" را نيز موجب ديه كامل دانسته‌اند ولو اين كه "جمال" به طور كامل از بين نرفته باشد. به همين علت شافعي در مورد فلج كردن انگشتان و دست, اعتقاد به ديه كامل عضو دارد؛ (شافعي, همان: 719).

روشن است كه در اين مورد چون انگشت از بدن جدا نشده  است معيارِ "تماميت خلقت و الم و درد ناشي از جنايت" جاري نيست, علاوه بر آن كه در انگشت فلج, تمام جمال از بين نرفته است و به همين دليل است كه شيرازي در "المهذّب", در مورد اين حكم علت را تنها "تفويت منفعت" ذكر كرده است؛ (شيرازي, 1419: 940).

هم‌چنين شافعي در مورد فلج كردن لب‌ها حكم به پرداخت ديه كامل مي‌دهد؛ (شافعي, همان:798) با اين كه تنها "منفعت" به طور كامل فوت شده است.

بند چهارم: حنبلي

عبارات فقهاي حنبلي نيز در اين زمينه همانند فقهاي شافعي مضطرب است. مثلاً‌ ابن قدامه از يك سو علت ديه كامل براي از بين بردن موي سر و ريش را, "تفويت زيبايي" به طور كامل؛ (ابن قدامه, 1419: 1148) و از سوي ديگر علت ديه كامل را براي بسياري از اعضا, "تفويت منفعت و زيبايي با هم" مي‌داند. (ابن قدامه,‌همان:1141).

اين اشكال بر ايشان وارد است كه بالاخره معيار ديه كامل چيست و از روايات مربوطه چه استفاده‌اي مي‌شود. اگر معيار ديه كامل "تفويت منفعت و جمال" است و به همين دليل است كه در مورد جنايت بر اعضاي فلج غير از گوش و بيني قايل به حكومت مي‌باشند ـ زيرا اين اعضا فقط جمال دارند نه منفعت ـ در اين صورت در مورد جنايت بر مو و ريش نيز بايد قايل به حكومت شوند, زيرا جنايت بر اين دو موجب تفويت جمال به تنهايي مي‌شود. اگر معيار ديه كامل "تفويت منفعت" و يا "تفويت جمال"‌است, در  اين صورت جنايت بر تمامي يا اكثر اعضاي فلج بايد موجب ديه كامل باشد, زيرا با شلل آن‌ها, جمال و زيبايي ناشي ازآن‌ها باقي است.

خلاصه مطالب بيان شده در اين مبحث, آن است كه: اوّلاً: فقهاي اهل سنّت روايتي از جانب رسول اكرم(ص) كه به صراحت بر عموميت اين قاعده دلالت كند, ندارند؛ ثانياً‌: ايشان خواسته‌اند با قياس كردن اعضايي كه ديه آن‌ها بيان نشده به اعضايي كه ديه آن‌ها در روايات بيان شده است, حكم قضيه را روشن كنند و به اين جهت سعي نموده‌اند بفهمند معيار و ضابطة اين كه رسول اكرم(ص) براي برخي اعضاي زوج و فرد ديه كامل قرار داده است چيست و آيا آن معيار در اعضاي غير منصوصه وجود دارد يا خير؛ ثالثاً: فقهاي ‌اهل سنّت در استنباط اين علت و معيار اختلاف عقيده دارند.

مبحث سوم: نقد و بررسي نظر فقهاي اهل سنّت

روايات وارد شده از ناحيه پيامبر اكرم(ص) پيرامون ديه برخي اعضا مبني بر لزوم پرداخت ديه كامل براي آن‌ها,‌هيچ اشاره‌اي به علت حكم نشده است. امّا اين فقهاي سنّي‌اند كه سعي كرده‌اند علت حكم ديه كامل اين اعضا را بيابند و حكم ديه ساير اعضا را نيز براساس اين علت مستنبط و نه منصوص تعيين نمايند. ولي نكته جالب اين است كه همگي در چيستي علت حكم ‌اتفاق نظر ندارند.

فقهاي حنفي علت را آن مي‌دانند كه جنايت بر اين اعضا,‌موجب "تفويت منفعت" و يا "تفويت جمال" مي‌شود و هريك از اين دو علت را به تنهايي براي لزوم ديه كامل, كافي مي‌دانند. فقهاي مالكي علت را تنها "تفويت منفعت" مي‌دانند. شافعي علت را گاه "از بين بردن تماميت خلقت و درد ناشي از جنايت" و گاه "تفويت منفعت وجمال با هم" مي‌داند و "تفويت جمال" را به تنهايي موجب ديه كامل نمي‌داند. فقهاي حنبلي نيز گاه مانند برخي فقهاي‌ شافعي "تفويت منفعت و تفويت جمال با هم" و گاه مانند فقهاي حنفي "تفويت منفعت" و يا "تفويت جمال" را علت حكم دانسته‌اند.

حال در نقد اين شيوه استدلال مي‌توان چنين گفت:

اوّل. از ديد يك ناظر بيروني به فقه اهل سنّت اين سؤال مطرح مي‌شود كه بالاخره علت واقعي حكم مربوط چيست و نظر كدام يك از فقهاي‌ اربعه درست است. آيا نمي‌توان علت را امر يا امور ديگر دانست, مثلاً‌با تلفيق نظر شافعي با ساير نظرات, علت ديه كامل را "تفويت منفعت و يا جمال به همراه الم ودرد ناشي از جنايت بر عضو مربوطه" ‌دانست.

دوّم. همان‌طور كه بيان گرديد, در نزد علماي اهل سنّت "تفويت منفعت" نقش اساسي در تحقق ديه دارد, زيرا يا علت ديه كامل است و يا جزءالعلّة.حال اين كه منفعت چيست و در چه اعضايي منفعت وجود دارد تا تفويت آن باعث ديه كامل شود, امري اختلافي است.

توضيح اين كه: منفعت در نزد فقهاي سنّي, امري است اعم از حواسّ, زيرا ايشان از چيزهايي با عنوان منفعت تعبير مي‌كنند كه از زمره حواسّ نمي‌باشد. مثلاً‌ مرغيناني از فقهاي حنفيّه دركتاب "الهداية ‌شرح بدايةالمبتدي" پس از آن كه بيان مي‌كند اصل در اعضا آن است كه از بين بردن كامل منفعت جنس يا زيبايي مقصود در آدمي موجب ديه كامل است و اين حكم از حكم رسول‌الله(ص) به ديه كامل در مورد زبان و بيني استفاده شده است, مي‌نويسد:

"و بر اين اصل فروع زيادي متفرع مي‌شود. بنابراين در ]جنايت بر[ بيني ديه كامل است, زيرا زيبايي به طور كامل از بين مي‌رود... و نيز زبان ديه كامل دارد, زيرا منفعت مقصود از آن كه همان "نطق" باشد از بين مي‌رود"؛ (مرغيناني, 1419: 250).

او سپس مي‌نويسد:

"‌و نيز از بين رفتن آلت تناسلي مرد ديه كامل دارد, زيرا باعث از بين رفتن منافع زير مي‌شود: وطي و رابطه جنسي و بچه‌دار كردن, جلوي بول را گرفتن, پرتاب كردن بول,‌جهيدن نطفه,..."؛ (همان).

ابن قدامه نيز در "الكافي" منافع زير را براي دو لب برمي‌شمرد:

"دو لب , دهان را از آن‌چه باعث اذيتش مي‌شود محافظت مي‌كند و آب دهان را برمي‌گرداند و با دو لب فوت مي‌شود و آب به واسطه آن دو نگه داشته مي‌شود و سخن به واسطه آن دو كامل مي‌گردد و دندان‌ها را مي‌پوشاند"؛ (ابن قدامه, 1419: 1136).

روشن است كه اگر اين امور جزء منافع شد, مي‌توان علاوه بر آن‌ها منافع ديگري را نيز براي اعضاي مربوطه نام برد.

روشن نبودن معيار منفعت باعث شده تا در مورد اين كه چه اعضايي منفعت دارند و چه اعضايي منفعت ندارند, اختلاف نظر وجود داشته باشد؛ مثلاً مالك در مورد جنايت بر ابروها قايل به ديه كامل نيست, زيرا به قول ابن رشد براي آن‌ها منفعتي نيست؛ (ابن رشد, 1419: 541) امّا ابن قدامه حنبلي براي آن‌ها منفعت متصور مي‌داند.

هم‌چنين مالك براي از بين بردن مژه‌ها قايل به ديه كامل نيست بلكه ظاهراً‌ از آن جهت كه مژه‌ها همانند ابروها منفعت ندارد قايل به حكومت مي‌باشد؛ (مالك, 1419: 332)؛ همان‌طور كه شافعي‌ها نيز به حكومت عقيده دارند, زيرا از بين بردن آن‌ها اتلاف زيبايي بدون اتلاف منفعت است؛ (شيرازي, 1419: 928) امّا فقهاي‌حنفي و حنبلي آن‌ها را داراي منفعت دانسته و از اين رو قايل به ديه كامل مي‌باشند. (مرغيناني, 1419: 252).

ابن قدامه حنبلي نيز براي مژه‌ها منفعت متصور ‌دانسته و به ديه كامل عقيده دارد؛ (ابن قدامه, 1419: 1134).

سوّم. در مورد جمال و زيبايي نيز مطالبي در كتاب‌هاي فقهاي اهل سنّت وجود دارد كه  سؤال‌برانگيز مي‌باشد. مثلاً‌ مرغيناني در كتاب "الهداية" مژه‌ها را داراي جمال و منفعت مي‌داند, امّا براي بيني, فقط از جمال صحبت كرده است؛ (مرغيناني, 1419: 250). هم‌چنين كاشاني در "بدايع الصنايع" مقصود از بيني و گوش را فقط زيبايي مي‌داند ولي براي زبان و دست و پا و آلت تناسلي تنها از منفعت سخن گفته است. آيا نمي‌توان گفت وقتي مژه‌ها منفعت دارند, به طور قطع بيني و گوش نيز داراي منفعت مي‌باشند؟ آيا نمي‌توان گفت دست و پا و ... علاوه بر منفعت, جمال هم دارند؟  هم‌چنين فقهاي حنفي براي پستان‌هاي مرد جمال و زيبايي را متصور نمي‌دانند؛ (كاشاني, 1419: 211 و مرغيناني, همان: 252) برخلاف برخي از فقهاي شافعي كه براي آن جمال قايل‌اند؛ (شيرازي, 1419: 944).

گفتار دوم: شمول و عدم شمول قاعده نسبت به منافع

مراد از "منافع" در اين‌جا, ‌معناي عامي است كه هم اموري ‌چون چشايي و شنوايي و... را كه از زمره حواس‌اند شامل مي‌شود و هم اموري چون گويايي, خواب, شير دادن, ‌قدرت باروري و ... كه از زمره حواسّ‌ به شمار نمي‌روند. حال آيا مي‌توان چنين گفت كه چون منافع ياد شده هركدام در انسان, امر "واحد" هستند, از بين بردن آن‌ها موجب دية كامل است يا اين قاعده,‌خاص اعضا است. بحث را در دو قسمت فقه اماميّه (مبحث اوّل) و فقه اهل سنّت (مبحث دوّم) پي مي‌گيريم.

مبحث اوّل: اماميّه

در فقه اماميه در اين زمينه دو عقيده ديده مي‌شود؛ برخي از قدما و معاصرين كه از آن‌ها به "موافقين" تعبير مي‌كنيم اين قاعده را شامل منفعت دانسته و از بين بردن آن‌ها را موجب ديه كامل مي‌دانند. در مقابل, عده‌اي ديگر اين قاعده را شامل منافع ندانسته‌اند بلكه از بين بردن "منافع" را موجب "ارش"  مي‌دانند, مگر اين‌كه براي از بين بردن منفعت, دليل خاصّي وجود داشته باشد. از اين عده, به "مخالفين" ياد مي‌كنيم.

از موافقين مي‌توان شهيد اوّل را نام برد كه در كتاب قواعد مي‌نويسد:

"آن‌چه در بدن انسان فرد است چه عين باشد يا منفعت ديه كامل دارد"؛‌ (مكّي, بي‌تا: 20ـ19).

هم‌چنين مي‌توان به شهيد ثاني اشاره نمود كه ذيل كلام محقق حلّي (حلّي, 1410: 412) مبني بر اين‌كه ممكن است بر اساس روايات مستند قاعده, درباره از بين بردن قوه ذائقه به ديه كامل قايل شد  مي‌نويسد:

"محقق گفت: "ممكن است" ]و به طور قطع نگفت حكم چنين است[, زيرا دليلي كه در اين مورد به خصوص بر آن دلالت كند وجود ندارد. اين حكم ]ديه كامل[ را جماعتي از اصحاب معتقدند, زيرا ذائقه منفعت واحد در انسان است كه مقصود ] و مورد توجه مردم[ است. درنتيجه در عموم خبر عام ]صحيحه هشام بن سالم[ داخل مي‌شود. اين دليل حسن است"؛ (عاملي, 1419: 451).

اين عقيده, مورد پذيرش مرحوم شيخ محمدتقي برغاني معروف به "شهيد ثالث" واقع شده است؛ (برغاني,1382: 213).

مرحوم سبزواري از فقهاي ‌معاصر, به صراحت اين قاعده را شامل منافع مي‌داند. (سبزواري, 1417: 287).

امّا مخالفين, اين قاعده را شامل "منافع" ندانسته و معتقدند متبادر از حديث "كلّ‌ما في الانسان اثنان ففيهما الدية" تنها اعضا مي‌باشد. مثلاً‌ صاحب جواهر ذيل كلام محقق حلّي درباره از بين بردن قوه ذائقه, كه در بالا گذشت, مي‌نويسد:

"اما اشكال مي‌شود كه از خبر عام, عضو فرد متبادر است نه منفعت و اصل برائت است پس در اين صورت حكومت صحيح است"؛ (نجفي,1404: 311).

مرحوم آيت الله خويي نيز پس از پذيرش حرف صاحب جواهر مي‌نويسد:

"متبادر از اين حديث يقيناً‌ عضو است, پس شامل مثل منفعت نمي‌شود"؛ (خويي, 1396: 263 و 268).

در ميان معاصرين هم‌چنين مي‌توان به مرحوم آيت الله خوانساري (خوانساري, 1394: 255, 260, 261), مرحوم امام خميني (امام خميني, بي‌تا: 593) و آيت الله فاضل لنكراني (فاضل لنكراني, 1376: 241) نيز اشاره كرد.

حال ببينيم دليل موافقين (بند اوّل) و مخالفين (بند دوّم) چيست.

بند اوّل: دليل موافقين

دليل ايشان مبني بر شمول قاعده نسبت به منافع, عموم روايت صحيحه هشام بن سالم است. در اين روايت هشام از امام صادق(ع) نقل مي‌كند كه: "كل ما كان في الانسان اثنان ففيهما الدية و في احدهما نصف  الدية و ما كان فيه واحد ففيه الدية". واژه "كل ما" و "ما كان" عام بوده, شامل منافع نيز مي‌شود.

بند دوم: دليل مخالفين

مخالفين مي‌گويند گرچه در روايت به صراحت از "عضو" صحبت نشده است و واژه‌هاي "كلّ‌ما..."‌و "ما" نيز عموميت دارد, ‌امّا متبادر از آن‌ها, "عضو" است. درنتيجه اين حديث شامل "منافع" نمي‌شود و "منافع" مشمول قاعدة "ارش و حكومت" مي‌باشد.

مخالفين براي ادّعاي خود دليلي نياورده‌اند, يعني نگفته‌اند به چه دليلي اين حديث, ازمنافع منصرف بوده و شامل آن‌ها نمي‌شود. امّا مي‌توان براي اين عقيده, چنين استدلال كرد كه گرچه در روايت واژة "كل ما" آمده كه شامل هرچيزي اعم از عضو و منفعت است, ولي در ادامه روايت,‌حضرت(ع) مي‌فرمايد اين "ما كان في الانسان" اگر زوج باشد,‌ديه‌اش چنين است و اگر فرد باشد ديه‌اش چنان است. واژة اثنان و واحد دلالت بر آن دارند كه مراد از "ما كان في الانسان" عضو است و نه منفعت. بديهي است آن‌چه در انسان ممكن است از آن يك عدد يا يك جفت باشد, ‌تنها اعضا است و منفعت هيچ‌گاه احتمال يكي بودن و يا دو تا بودن ندارد. بلي, ما انسان‌ها دو گوش داريم ولي دو شنوايي نداريم.

به نظر مي‌رسد حق با مخالفين است و اين قاعده شامل "منافع"‌نمي‌شود. آن‌چه ادعاي مخالفين را تأييد مي‌كند, علاوه بر انصراف صحيحه هشام از منافع, آن است كه منافع متعدد و مختلفي براي انسان وجود دارد. آن‌گاه اين سؤال مطرح مي‌شود كه چگونه است براي فلج كردن اعضا, آن‌طور كه در فصل بعدي خواهيم ديد, دو سوم ديه كامل است امّا براي برخي از منافع كه چندان به چشم نمي‌آيند, ‌ديه كامل وجود دارد. مثلاً‌مرحوم آيت الله سبزواري از منافعي هم‌چون نوم, لمس, ‌عدم انعقاد نطفه, ‌اغما, رعشه, ‌عطش, ‌جوع, ‌تعذّر باروري و غير اين‌ها نام برده است. يا مثلاً ‌برخي فقهاي‌ اهل سنّت براي ابروها منفعت "جلوگيري از ورود عرق به چشم" را مطرح كرده‌اند. هم‌چنين برخي براي آلت تناسلي مرد منافع "وطي و ايلاد و استمساك بول و پرتاب بول و جمع‌آوري مني و جماع كردن" را برشمرده‌اند و ده‌ها منفعت ديگر كه مي‌توان براي اعضا برشمرد. حال اين كه براي از بين بردن تك تك اين منافع, ديه كامل وجود داشته باشد, ‌امري بعيد و دور از ذهن مي‌باشد. از سوي ديگر, استثنا كردن برخي و پذيرفتن برخي ديگر ترجيح بلامرجّح است.

مبحث دوم: اهل سنّت

فقهاي اهل سنّت قاعده مورد بحث را از اين فرمايش رسول خدا(ص) به دست آورده‌اند كه جنايت بر يك گوش و يا يك پا موجب نصف ديه كامل است. فقهاي ‌سنّي از اين حديث استفاده كرده‌اند كه علّت ديه كامل, "تفويت منفعت" است. حال "تفويت منفعت" ممكن است تمام العلّه باشد ـ آن‌گونه كه مالك معتقد است ـ و يا يكي از علل باشد ـ آن‌گونه كه حنفي و گاه حنبلي معتقدند ـ و يا جزءالعلّة بوده, به همراه "تفويت جمال" باعث ديه كامل شود. با توجه به آن‌چه گفته شد روشن مي‌شود كه در نظر اكثريت فقهاي اهل سنت موضوع اين قاعده در حقيقت "منافع" مي‌باشد و تعلّق ديه كامل براي عضو, به خاطر سلب منفعت آن است نه اين‌كه خود عضو به خاطر عضو بودن نقشي داشته باشد.

با تأمّل در آن‌چه در گفتار سابق گذشت,‌اين مطلب روشن مي‌شود.

گفتارسوم: شمول و عدم ‌شمول‌ قاعده‌ نسبت به ‌اعضاي داخلي

آيا اين قاعده, در اعضاي ظاهري انسان است, يا شامل اعضاي داخلي نيز مي‌شود؟ به عبارت ديگر, ديه از بين بردن اعضايي هم‌چون كبد, طحال, معده, كليه و ... چيست؟ آيا مطابق اين قاعده بايد ديه كامل پرداخت نمود يا اين‌كه چون ديه اين اعضا تعيين نشده است, ‌بايد به حكومت و ارش قايل شد؟ بحث را در دو قسمت فقه اماميّه (مبحث اوّل) و فقه اهل سنّت (مبحث دوم) پي مي‌گيريم.

مبحث اوّل: اماميّه

اين بحث در ميان فقهاي گذشته, مطرح نبوده و تنها در سال‌هاي اخير اين بحث در ميان فقهاي معاصر مطرح شده است. سه نظر در اين زمينه ديده مي‌شود. عده‌اي زيادي ـ "موافقين" ـ اين قاعده را شامل اعضاي داخلي مي‌دانند و برخي اين قاعده را در مورد اعضاي داخلي جاري نمي‌دانند كه از اين عده به "مخالفين" ياد مي‌كنيم. برخي نيز ميان اعضاي دروني تفصيل داده‌اند و قاعده را شامل آن دسته از اعضاي داخلي كه فقدانشان سبب مرگ نشود نمي‌دانند امّا آن را شامل اعضاي رئيسه مي‌دانند.

بند اوّل: موافقين و دليل ايشان

بيش‌تر فقهاي معاصر اين قاعده را در مورد اعضاي داخلي نيز جاري مي‌دانند. در اين زمينه مي‌توان به مرحوم آيت الله سيد عبدالاعلي سبزواري (سبزواري, 1417: 271) و حضرات آيات بهجت, فاضل لنكراني, مكارم شيرازي, نوري همداني و صانعي (مركز تحقيقات فقهي قوه قضاييه, 1382: 209ـ208) اشاره كرد.

دليل اين دسته از فقها, عموميّت دو حديث صحيحه هشام و عبدالله بن سنان است كه شامل هر عضوي از اعضاي ‌بدن انسان اعم از اعضاي ظاهري و داخلي مي‌شود. مرحوم آيت الله سبزواري مي‌نويسد:

"دليل اين حكم آن است كه لفظ "كلّ" هرچيزي را كه در انسان است يعني اعضا اعم از داخلي و خارجي و منافع و غير اين‌ها را شامل مي‌شود. ادعاي اين كه اين روايات در مورد اعضاي جسمي خارجي است, با ظاهر عموميّت روايات و اطلاق كلمات فقها منافات دارد گرچه در مورد

]جنايت‌ بر[ منافع, احتياط در مصالحه است"؛ (سبزواري, همان: 271).

بند دوم: مخالفين و دليل ايشان

آيت الله سيد حسن مرعشي معتقد است اين قاعده درباره اعضايي است كه با فقدان آن‌ها امكان حيات براي انسان باقي باشد, هم‌چون دست و پا وچشم وگوش, امّا جنايت بر اعضاي ‌داخلي در زمان صدور روايات باعث مرگ مجني‌عليه مي‌شده است و با فقدان آن‌ها معمولاً امكان حيات براي انسان باقي نمي‌مانده است. حال اگر جنايت بر اعضاي داخلي باعث مرگ شود, ديه عضو در ديه نفس تداخل مي‌كند و جاني به پرداخت ديه نفس محكوم مي‌شود, والاّ اگر باعث مرگ نشود جاني بايد ارش آن اعضا را بپردازد؛ (مركز تحقيقات فقهي قوه قضاييه,1382: 208) و ارش گاه كم‌تر از ديه كامل است و احكام خاص خود را دارد.

بند سوم: مفصلين و دليل آن‌ها

آيت الله موسوي اردبيلي اين قاعده را در مورد آن دسته از اعضاي داخلي كه فقدانشان معمولاً‌ باعث مرگ نشود, جاري نمي‌داند. ايشان در پاسخ به اين سؤال كه آيا قاعده "كل ما كان في الانسان" شامل اعضاي داخلي بدن مثل كليه و ... نيز مي‌شود و يا اين كه اختصاص به اعضاي ظاهري بدن دارد, چنين مي‌گويد:

"به نظر اين‌جانب, قاعده شامل اعضاي رئيسه داخلي مانند كليه نيز مي‌شود, چنان كه شامل بعض امور ظاهري مانند حاجب ]ابرو [نمي‌شود. امّا اعضاي داخلي كه مشمول اين قاعده نباشند و سبب مرگ نشوند, محكوم به ارش مي‌باشند".

ايشان دليلي براي اين تفصيل بيان نكرده‌ است.

در مقام داوري ميان اين سه عقيده, به نظر مي‌رسد حق با موافقين است؛ زيرا در ردّ‌ نظر مخالفين مي‌توان چنين گفت كه صحيحه هشام بن سالم و صحيحه عبدالله بن سنان, به صورت يك قضيه حقيقيه بيان شده‌اند و نه يك قضيه خارجيه ناظر به زمان صدور روايات؛ زيرا اصل در روايات و قانون‌گذاري چنين مطلبي را اقتضا مي‌كند. حال كه اين دو روايت به صورت قضيه حقيقيه صادر شده‌اند, اين كه در زمان صدور روايات, جنايت بر اعضاي باطني باعث مرگ مي‌شده, دليل بر آن نيست كه اعضاي داخلي از شمول اين قاعده خارج است. به عبارت ديگر, در زمان صدور روايات, در مقام تخاطب, اعضاي ظاهري‌ است ولي قدر متيقن در مقام تخاطب باعث انصراف ظهور كلام و عموميت آن نمي‌شود. هم‌چنين مي‌توان گفت فقدان اعضاي باطني "نوعاً" باعث مرگ مي‌شده و نه در همه موارد. علاوه بر اين كه گاه جنايت بر اعضاي ظاهري نيز باعث مرگ مي‌شده و مي‌شود؛ ولي هيچ يك از اين‌ها دليل بر خروج اين اعضا از شمول قاعده نيست.

مبحث دوّم: اهل سنّت

درباره اين مسئله, در فقه اهل سنت ـ در محدوده‌اي كه جست وجو گرديد ـ چيزي يافت نمي‌شود. طبق قاعده اگر خواسته باشيم در اين مسئله مطابق شيوه فقه ايشان سخن بگوييم بايد چنين گفت كه شمول و يا عدم شمول قاعده نسبت به اعضاي باطني, داير مدار صدق و عدمِ صدق "تفويت منفعت" است. بنابراين به آن دسته از اعضاي‌ باطني كه فقدانشان باعث از دست رفتن منفعتي مي‌شود, ديه كامل تعلق مي‌گيرد. در نتيجه اگر كسي جنايتي به كبد كسي وارد نمايد و او با پيوند كبد جديد زنده بماند, ديه كامل را از جاني مطالبه مي‌نمايد چون فقدان كبد در يك لحظه, باعث صدق تفويت منفعت مي‌شود و تفويت منفعت موجب ديه كامل است.

امّا اگر فقدان عضو داخلي ـ مانند طحال ـ باعث سلب منفعت نشود, براي آن, ارش و حكومت لازم است.

گفتارچهارم:شمول‌وعدم‌شمول قاعده‌ نسبت به اعضاي غير فرد و زوج

آيا اين قاعده, اعضايي كه فرد يا زوج نمي‌باشند را نيز در برمي‌گيرد يا خير. آيا ديه انگشتان دست و پا و يا ديه دندان‌ها براساس اين قاعده تعيين مي‌شود؟ همانند گفتارهاي پيشين, در دو مبحث به بررسي فقه اماميّه (مبحث اوّل) و فقه اهل سنّت (مبحث دوم) مي‌پردازيم.

مبحث اوّل: اماميّه

مستند اين قاعده در نزد اماميّه, دو صحيحه ابن هشام و عبدالله بن سنان است. فقهاي اماميّه معتقدند چون در اين دو صحيحه, تنها صحبت از آن چه در انسان "فرد" يا "زوج" است مي‌باشد, درنتيجه اموري كه به آن‌ها فرد يا زوج اطلاق نشود مشمول اين قاعده نيست و ديه آن‌ها در صورتي كه دليل خاصي نداشته باشد براساس قاعده ارش و حكومت تعيين مي‌گردد. در ذيل به چند نمونه اشاره مي‌شود:

1ـ ديه موي سر در صورتي كه نرويد, ديه كامل است. مستند اين حكم روايات خاصي است كه در اين زمينه از ائمه اطهار(ع) وارد شده است. امّا ابن ادريس در ردّ‌ نظر شيخ مفيد كه ديه مو را صد دينار مي‌داند, براي اين حكم (ديه كامل), به قاعدة مورد بحث استناد مي‌كند:

"زيرا موي سر در انسان شيئي واحد است و اجماع داريم كه هر چه در بدن انسان فرد باشد در آن ديه كامل است"؛ (ابن ادريس, 1410: 350).

استناد به اين قاعده از دو جهت مورد انتقاد واقع شده است: يكي اين كه اين قاعده درباره اعضا است و مو عضو شمرده نمي‌شود؛ (فاضل لنكراني, 1376: 112) و ديگر آن كه مو به اعتبار تارها, "واحد" محسوب نمي‌شود؛ (حلّي: 1376: 369) مثل دست و پا و گوش كه با لحاظ مصاديقشان در بدن, "فرد" نيستند.  درنتيجه صحيح آن است كه گفته شود اين قاعده شامل "مو" نمي‌شود.

2ـ در مورد مژه‌ها (اهداب), برخي فقها به ديه كامل عقيده داشته و مي‌گويند اگر به صورت مستقل و جداي از پلك‌ها, كنده شود و ديگر نرويد, ديه كامل براي آن‌ها پرداخت مي‌شود. مستند اين عده, قاعده مورد بحث است. استناد به اين قاعده از دو جهت مورد ايراد است: يكي اين‌كه اين قاعده درمورد عضو است و مژه‌ها عضو نيستند, و ديگر آن كه مژه‌ها نه واحدند و نه اثنان,‌در حالي كه قاعده پيرامون واحد و اثنان است. شهيد ثاني معتقد است روايات مزبور شامل مو نمي‌شود, زيرا مژه‌ها از زمره چيزهاي زوج در انسان نيست, يعني نمي‌توان گفت چون انسان داراي دو چشم است پس داراي دو مژه است؛ (عاملي, بي‌تا: 394).

3ـ در مورد كندن و از بين بردن پلك‌ها چند نظر وجود دارد: نظر اكثر فقها آن است كه ديه كامل لازم است. مستند اين عقيده صحيحه هشام بن سالم و عبدالله بن سنان است. سؤالي كه در اين‌جا پيش مي‌آيد اين است كه انسان داراي چهار پلك است امّا موضوع ديه در اين دو روايت آن چه فرد و آن چه زوج است مي‌باشد, پس چگونه مي‌توان از اين روايات, به ديه پلك‌ها استدلال نمود.

قايلين به اين نظريه مي‌گويند چون هر دو پلك به منزله يك پلك مي‌باشد,(سبزواري, 1417: 173) پس در مجموع انسان داراي دو پلك است و درنتيجه قاعده شامل آن مي‌شود. امّا اين عقيده مورد اعتراض برخي فقها واقع شده است. شهيد ثاني مي‌نويسد:

"پلك‌ها در انسان "اثنان" نيستند مگر اين‌كه با  تكلّف بگوييم هر دو پلك يك چشم, مثل شيئي واحدند. روشن است كه اين ادعايي بيش نيست"؛ (عاملي, بي‌تا: 394).

و مرحوم آيت الله خويي مي‌گويد:

"شمول اين روايات براي پلك‌ها و امثال آن خالي از اشكال نيست بلكه ظاهر آن است كه اين روايات منصرف از آن‌ها است"؛ (خويي, 1396: 273).

به هرحال شايد بتوان گفت پلك‌ها عضو محسوب نمي‌شوند و يا اگر هم عضو باشند,‌فرد و زوج نيستند و در هر صورت نمي‌توان براي آن‌ها ديه كامل قايل شد.

نتيجه آن كه: موضوع اين قاعده در فقه اماميّه اعضايي است كه زوج و يا فرد مي‌باشند.

مبحث دوم: اهل سنّت

چون در منابع روايي اين قاعده در نزد اهل سنّت, واژه‌هاي "اثنان" و "واحد" نيامده است و معيار قاعده در نظر آن‌ها, "تفويت منفعت" و يا "تفويت جمال" است, هرجا اين دو عنوان صدق كند, به ديه كامل حكم خواهند داد چه فرد باشد يا زوج و چه شكل ديگر.

مثلاً‌ كاشاني در "بدايع الصنايع", اعضا را به سه قسم فرد, زوج و چهارتايي تقسيم مي‌كند و در مورد هر كدام به ديه كامل عقيده دارد. وي مي‌نويسد:

"اعضايي كه در بدن از آن‌ها چهارتا است دو نوع‌اند: 1. پلك‌هاي دو چشم كه محل روييدن مژه‌ها است. چون از بين بردن آن‌ها باعث تفويت منفعت بينايي مي‌شود و نيز جمال و زيبايي را

به طور كامل از بين مي‌‌برد, از اين رو ديه كامل دارد و در هر پلكي, ربع ديه كامل لازم است. 2ـ مژه‌ها كه اگر بر اثر جنايت نرويد ديه كامل لازم دارد, به خاطر همان دلايلي كه بيان گرديد"؛ (كاشاني, 1419: 185).

شافعي نيز در "الامّ" درباره پلك‌ها مي‌نويسد:

"اگر پلك‌ها را از بيخ قطع كند ديه كامل دارد و در هر پلكي ربع ديه, زيرا پلك‌ها در انسان چهارتا هستند و تماميت خلقت انسان به آن‌ها بوده و قطع آن‌ها باعث درد و الم مي‌شود. ‌اين حكم با اين حكم قياس گرديده كه پيامبر(ص) در برخي از اجزاي انسان كه فرد است ديه كامل قرار داده است و در يكي از دو قسمت زوج, نصف ديه را جعل كرده‌ است؛ (شافعي, 14190: 796).

ابن قدامه نيز در كتاب "الكافي" چنين بيان مي‌دارد:

"در پلك‌ها ديه كامل است, زيرا پلك‌ها داراي زيبايي كامل و منافع فراواني‌ مي‌باشند"؛ (ابن قدامه, 1419: 1134).

لازم به ذكر است كه در مورد انگشتان و دندان‌ها روايت خاصي   از طريق اهل سنّت وارد شده است كه در مورد ديه آن‌ها به آن استناد مي‌كنند و در اين مورد از قياس استفاده نمي‌كنند.

گفتارپنجم: استثنائات قاعده

قاعده مورد بحث بيان‌گر آن است كه از بين بردن هر عضوي كه زوج باشد, موجب ديه كامل و از بين بردن يكي از آن دو, موجب نصف ديه است. حال در مورد برخي اعضاي زوج, نظراتي وجود دارد مبني بر اين‌كه ديه دو قسمت آن‌ها, يكسان نيست. از اين موارد به عنوان استثنائات قاعده ياد مي‌كنيم. در ادامه, استثنائات اين قاعده در فقه اماميّه و فقه اهل سنّت, بيان مي‌گردد.

مبحث اوّل: فقه اماميّه

سه مورد را در فقه اماميّه مي‌توان به عنوان استثنائات قاعده برشمرد:

بند اوّل: بيضتين

تمام فقهاي اماميّه معتقدند از بين بردن دو بيضه, باعث ديه كامل است. امّا در مورد ديه هركدام از دو بيضه اختلاف عقيده دارند. برخي هم‌چون شيخ طوسي در نهايه (طوسي,1410,ج24: 130) و مبسوط (طوسي, 1351: 52) و محقق حلّي در شرايع و مختصرالنافع (حلّي, 1410, ج25: 408 و 480) معتقدند ديه هركدام از دو بيضه, نصف ديه كامل است. از فقهاي معاصر, مرحوم آيت الله خويي نيز به همين قول معتقد است؛ (خويي, 1396: 313).

شيخ طوسي در خلاف (طوسي, 1422: 212) و برخي ديگر از فقها هم‌چون علامه حلي در مختلف (حلّي, 1376: 400ـ398) معتقدند از بين بردن بيضه راست موجب ثلث ديه و بيضه چپ دوسوّم ديه است. مرحوم امام نيز به اين قول معتقد است؛‌ (امام خميني, بي‌تا: 583).

برخي ديگر عقيده دارند از بين بردن بيضه راست, موجب نصف ديه و از بين بردن بيضه چپ موجب دو سوم ديه است. (مدني كاشاني, 1408: 243). و برخي آن را مطابق احتياط مي‌داند؛ (امام خميني, ‌همان).

آن‌چه منشأ اختلاف آرا ‌شده است, وجود روايات مختلف است. از يك سو صحيحه هشام بن سالم اقتضا مي‌كند كه ديه هركدام از دو بيضه, مساوي و به مقدار نصف ديه كامل باشد. ضمن اين‌كه اطلاق معتبره ظريف "و في خصية الرجل خمسائة دينار"  نيز همين اقتضا را دارد. و از سوي ديگر, در ذيل همان صحيحه عبدالله بن سنان پس از بيان قاعدة ديه اعضا, چنين آمده است:

"از امام صادق(ع) پرسيدم مردي كه يك بيضه‌اش را از دست داده,‌چه حكمي دارد. حضرت فرمود: اگر بيضه چپ باشد, دو سوّم ديه دارد. پرسيدم به چه علّت؛ مگر شما نفرمودي هرچه در بدن زوج باشد, در يكي از آن, نصف ديه است. حضرت(ع) پاسخ داد: ‌علت اين كه ديه بيضه چپ بيش‌تر از بيضه راست است آن است كه فرزند از بيضه چپ به دست مي‌آيد؛ (عاملي, 1416: 286).

براي جمع ميان اين روايات راه‌هاي مختلفي بيان شده است كه به برخي از آن‌ها اشاره مي‌كنيم:

يكي اين‌كه چون ذيل صحيحه عبدالله بن سنان حكم خاصي را بيان فرموده, از اين روعموم قاعده تخصيص مي‌خورد و به همين دليل, بيضه چپ دو سوم ديه دارد. ‌از سوي ديگر, گرچه حكم ديه بيضه راست, بيان نشده است, ولي ديه آن  يك سوم است, زيرا مجموع دو بيضه ديه كامل دارد. وقتي به بيضه چپ دو سوم ديه تعلق بگيرد, ‌طبيعتاً‌ به بيضه راست ثلت ديه تعلق مي‌گيرد.

مرحوم آيت الله مدني معتقد است كه: حكم ديه بيضه چپ در صحيحه عبدالله بن سنان آمده است و ديه بيضه راست مطابق  معتبره ظريف, ‌نصف ديه است. البته در اين صورت, مجموع ديه بيضه راست و بيضه چپ, از ديه نفس بيش‌تر مي‌شود, كه از نظر ايشان اشكالي ندارد؛ (مدني كاشاني, 1408: 243).

راه حل ديگر, مربوط به مرحوم آيت الله خويي است كه مي‌گويد: ذيل صحيحه عبدالله بن سنان مبني بر تفاوت ديه بيضه راست و چپ, با معتبره ظريف مبني بر يكسان بودن ديه هردو بيضه, ‌متعارض است و پس از تعارض و تساقط, به  عموم صحيحه هشام بن سالم و صحيحه عبدالله بن سنان مراجعه مي‌شود كه: "كل ما في الانسان منه اثنان ففيهما الدية وفي احدهما نصف الدية"؛ (خويي, 1396: 313).

بحث تفصيلي پيرامون اين‌كه آيا ديه بيضتين مساوي است يا متفاوت, مجال ديگري را مي‌طلبد و در اين‌جا فقط اشاره گرديد كه برخي قايل به تفاوت مي‌باشند, گرچه به نظر مي‌رسد قول به تساوي ديه دو بيضه, قوي و صحيح باشد. ضمن اين‌كه بايد متذكر شد اين‌كه بيضه چپ منشأ وجود فرزند باشد, ‌از نظر طب, ثابت نشده است؛ (خويي,‌همان). شهيد ثاني در مسالك مي‌گويد:

"برخي اطبا منكر آن هستند كه تولد در بيضه چپ منحصر باشد و جاحظ در "حيوة الحيوان" آن را به عامّه مردم نسبت داده است. ]و به فرض كه منفعت بيضه چپ بيش‌تر از بيضه راست باشد[, زيادي منفعت موجب زيادي ديه نمي‌شود, همان‌طور كه ديه دستي كه خوب حركت مي‌كند از دست ضعيف بيش‌تر نيست و نيز در مورد چشم همين حكم جاري است"؛ (عاملي,‌بي‌تا:397).

بند دوم: شفتين (لب‌ها)

اجماع فقهاي‌ اماميّه بر اين است كه ديه دو لب,‌ديه كامل است؛ امّا در مورد ميزان ديه لب بالا و پايين اختلاف عقيده دارند. در مجموع چهار قول در اين زمينه وجود دارد:

قول اوّل آن است كه ديه هريك از دو لب نصف ديه كامل است. اين قول را برخي فقها قبول كرده‌اند؛ (عاملي, 1417: 229ـ228). قول دوم آن است كه ديه دو لب بالايي يك سوم و ديه لب پاييني دوسوم ديه كامل است؛ (حلبي, 1410: 99). مستند اين قول معلوم نيست ولي در توجيه آن گفته شده كه منفعت لب پاييني بيش‌تر از لب بالايي است, زيرا لب پاييني هنگام خوردن و آشاميدن, غذا و آب را نگه مي‌دارد و از خروج آن‌ها جلوگيري مي‌كند و نقص زيبايي مربوط به از بين رفتن لب پاييني بيش‌تر از نقص زيبايي مربوط به از بين رفتن لب بالايي است؛ (حلّي, 1410, ج25: 604).

قول سوّم آن  است كه ديه لب بالايي چهارصد دينار و ديه لب پاييني ششصد دينار است؛ (طوسي, 1420: 211). مستند اين قول دو روايت ابان بن تغلب است كه در آن بر علت حكم تصريح شده است: "لان السفلي تمسك الماء"؛ (عاملي, 1416: 295).

قول چهارم كه محقق حلّي آن را از ابن بابويه نقل كرده است (حلّي, 1410: 404) آن است كه ديه لب بالايي نصف و ديه لب پاييني دوسوّم ديه كامل است. مستند اين قول روايت ظريف است؛ (عاملي, 1416: 294).

نتيجه اين‌كه برخي فقهاي اماميّه به تفاوت ديه دو لب معتقدند و آن را استثنايي بر قاعده مورد بحث مي‌دانند.

بند سوّم: پلك‌ها

برخي فقها به استناد قاعده مورد بحث, ديه از بين بردن پلك‌ها را ديه كامل مي‌دانند, زيرا هر دو پلك به منزله يك پلك است و در نتيجه چهار پلك به منزله دو پلك (يعني عضو زوج) است. اما به هرحال در مورد اين‌كه ديه هريك از چهار پلك چقدر است چند قول وجود دارد:

1.ديه هريك از پلك‌ها, يك چهارم ديه نفس است و ديه مجموع آن‌ها دية‌ كامل است؛ (عاملي,1417: 208 ـ207).

2. ديه مجموع پلك‌ها, ديه كامل است ولي ديه دو پلك بالايي دوسوّم دية نفس و ديه دو پلك پاييني جمعاً‌ يك سوّم آن است؛ (طوسي, 1420: 239).

3. ديه پلك بالايي, يك سوّم وديه پلك پاييني, يك دوم و مجموع آن‌ها پنج ششم ديه نفس مي‌باشد؛ (امام خميني, بي‌تا: 572).

مبحث دوّم: اهل سنّت

از آن‌جا كه ملاك اين قاعده نزد فقهاي‌ سنّي "تفويت منفعت" و گاه "تفويت جمال" است, طبق قاعده مي‌بايست مقدار ديه را وابسته به ميزان منفعت يا جمال از بين رفته, بدانند و در صورتي كه دو قسمت عضو زوج در مقدار منفعت يا جمال يكسان نباشند, به تفاوت ديه قايل شوند. امّا چنين نيست و به جز يك مورد  (لب‌ها در نظر حنبل),‌در بقيه موارد, به تساوي دو قسمت عضو زوج قايل مي‌باشند.

شافعي در "الامّ" مي‌گويد:

"در دو لب ديه كامل است و بالا و پايين آن مساوي است و نيز در هرچيزي كه ديه قرار داده شده است اعم از آن‌كه زوج باشد يا بيش‌تر يا كم‌تر, ‌ديه بر عدد تقسيم مي‌شود. راست آن بر چپش و بالايي بر پاييني و پاييني بر بالايي مزيت ندارد و به منافع و جمالش نظر نمي‌شود. فقط به عدد آن نظر مي‌شود"؛ (شافعي, 1419: 798).

برخي فقهاي اهل تسنن,‌علت آن‌كه در مورد جزءجزء عضو زوج منفعت و جمال معيار نمي‌باشد, را اين نكته مي‌دانند كه در حديث عمرو بن حزم گاه اشاره شده كه در يك چشم,‌يك دست, يا ‌يك پا نصف ديه است و اطلاق حديث مقتضي آن است كه تفاوتي ميان دو دست,‌دو پا و ... نباشد. حتي ظاهر اين روايت در آن جا كه براي عضو زوج ديه كامل بيان شده است اين است كه ميان دو قسمت عضو زوج فرقي وجود ندارد؛ (عمراني, 1423: 477).

البته در مورد دو بيضه, حديثي از سعيد بن مسيّب نقل شده كه گفته در بيضه چپ دو سوّم ديه است, زيرا فرزند از آن به دست مي‌آيد, امّا ايشان به اين حديث عمل نكرده‌اند؛ (عمراني, همان).

البته در مورد لب, همگي معتقدند كه ديه دو لب يكسان است و هركدام نصف ديه است؛ (شافعي, 1419: 798 و مالك, 1419: 332ـ331). تنها از احمد حنبل نقل شده كه ديه لب پايين دو سوّم و ديه لب بالايي يك سوّم است. ابن قدامه در كافي پس از آن‌كه قول به نصف ديه را اختيار مي‌كند, مي‌نويسد:

"در دو لب ديه كامل است و در يك لب نصف ديه. از احمد نقل شده كه لب بالايي يك سوّم و لب پاييني دو سوّم ديه دارد, زيرا اين مطلب از زيد بن ثابت نقل شده است و منافع لب

پاييني بيش‌تر است, زيرا مي‌گردد و حركت مي‌كند و آب دهان و غذا را نگه مي‌دارد"؛ (ابن قدامه, 1419: 1136).

ذكر اين نكته در پايان ضروري است كه گرچه ابن رشد در "بداية‌المجتهد" (ابن رشد, 1419: 541) مي‌نويسد همه فقها غير از شافعي و كوفي قايل‌اند كه دو پلك پاييني يك سوّم ديه و دو پلك بالا دو سوّم ديه دارد, امّا اين نسبت ظاهراً‌ ثابت نيست و آن‌چه در كتاب‌هاي فقهي اهل تسنن است, آن است كه ديه پلك‌ها مساوي و هركدام يك چهارم ديه كامل است؛ (ابن قدامه, 1419: 1134؛ كاشاني, 1419: 185). البته همان‌طور كه قبلاً گذشت, مالك معتقد است كه در پلك‌ها حكومت است نه ديه.

گفتار ششم: قاعده ديه اعضا و قانون مجازات اسلامي

در اين گفتار پيرامون رابطه اين قاعده و قانون مجازات اسلامي, در چند قسمت بحث خواهيم كرد.

مبحث اوّل: مورد گرايي به جاي قاعده‌گرايي

نويسندگان قانون مجازات اسلامي, به جاي آن‌كه اين قاعده را در مادّه‌اي منعكس نمايند, دية تك تك اعضاي بدن را مورد به مورد ذكر كرده و بي‌دليل بر حجم قانون افزوده‌اند؛ كاري كه در امر قانون‌نگاري بايد به شدت از آن پرهيز كرد, به‌خصوص در زمان كنوني كه كثرت قوانين و مواد مربوطه به حدّي است كه اطلاع بر آن‌ها حتي در يك موضوع, كاري مشكل مي‌باشد. برخي از اين مواد عبارت‌اند از:

ماده375 ـ از بين بردن دو چشم سالم موجب دية‌ كامل است و ديه هركدام از آن‌ها نصف ديه كامل خواهد بود؛

ماده 380 ـ از بين بردن تمام بيني دفعتاً‌ يا نرمة‌ آن كه پايين قصب و استخوان بيني است موجب ديه كامل است؛

ماده 386 ـ از بين بردن مجموع دو گوش دية‌ كامل دارد و از بين بردن هركدام نصف ديه كامل؛

ماده 391 ـ از بين بردن مجموع دو لب دية ‌كامل دارد و از بين بردن هركدام از لب‌ها نصف دية‌ كامل؛

ماده 396 ـ از بين بردن تمام زبان سالم ويا لال كردن انسان سالم يا ضربه مغزي و مانند آن ديه كامل دارد؛

ماده 418 ـ از بين بردن مجموع دو دست تا مفصل مچ ديه كامل دارد و ديه هركدام از دست‌ها نصف ديه كامل است...؛

ماده 433 ـ قطع تمام نخاغ ديه كامل دارد...؛

ماده 435 ـ قطع دو بيضه دفعتاً ديه كامل و قطع بيضه چپ دو ثلث ديه و قطع بيضه راست ثلث ديه دارد؛

ماده 478 ـ هرگاه آلت رجوليت از محل ختنه‌گاه و يا بيش‌تر قطع شود ديه كامل دارد...؛

ماده 479 ـ هرگاه آلت زنانه كلاً‌ قطع شود ديه كامل دارد و هرگاه يك طرف آن قطع شود نصف ديه دارد؛

به هرحال, مناسب بود كه قانون‌گذار در ابتداي بخش ديه اعضا, اين قاعده را مي‌آورد و سپس در موارد ديگر,‌به ديه برخي اعضا كه ويژگي خاصي دارند اشاره مي‌كرد, مثل بيني كه بريدن نرمة آن نيز باعث ديه كامل است.

مبحث دوم: ذكر نكردن ديه برخي از اعضا

وقتي سياست قانون‌گذار مبني بر ذكر نكردن قاعده‌اي و بيان كردن موارد آن قاعده باشد, ‌در اين صورت مي‌بايست با جامع نگري تمام موارد را بيان كند و موردي را جا نگذارد. قانون مجازات اسلامي در مورد ديه برخي اعضا ساكت است. از جمله بايد به ديه پستان‌هاي مرد و زن و نيز به ديه اليتين (كفل‌ها) اشاره كرد كه در قانون اسمي از آن‌ها برده نشده است اما در فقه به استناد قاعده مزبور ديه كامل براي آنها در نظر گرفته شده است. (خويي, 1396: 314).

علاوه بر اين, قانون‌گذار به اعضاي باطني و ديه آن‌ها اشاره‌اي نكرده است. به هرحال اگر قانون‌گذار قاعده مورد بحث را در قانون مي‌آورد, با مشكلات بالا روبه‌رو نبوديم.

مبحث سوّم: اشتباه در ترجمه متون فقهي

يكي از اعضايي كه ديه آن در روايات نيامده است و فقها براساس قاعده مورد بحث براي آن ديه كامل قايل‌اند, لَحيان است. "لحيان" را چنين تعريف كرده‌اند:

"لحيان دو استخوان است كه محل اتصال آن‌ها چانه بوده و هركدام در سمت بالا به گوش‌ها متصل مي‌شود و رويش دندان‌هاي پاييني روي آن دو صورت مي‌گيرد"؛ (خميني,‌بي‌تا: 578).

در واقع آن‌چه در فارسي به آن فك پايين گفته مي‌شود,‌در عربي لحيان ناميده مي‌شود. البته در واقع فك پايين از دو استخوان تشكيل يافته است كه در دوران جنيني به هم جوش خورده‌اند. دكتر گرجي در كتاب الديات به نقل از كتاب "استخوان‌شناسي" مي‌نويسد:

"فك تحتاني شبيه نعل اسبي است كه آروارة پاييني را مي‌سازد. در سطح قدامي (خارج) آن خطي غير قابل تشخيص قرار دارد كه نشان‌گر بقاي جوش خوردگي دو نيمة‌ استخوان در دورة‌ جنيني است"؛ (گرجي, 1380: 176).

به هرحال, چون "لحيان" عضو زوج محسوب شده است,‌ديه آن در فقه ديه كامل بيان شده است. مرحوم آيت الله خويي مي‌نويسد:

"اختلافي ميان اصحاب در اين حكم وجود ندارد و رواياتي كه دلالت مي‌كند بر اين كه هرچه در انسان زوج است در آن دو ديه كامل است و در يكي از آن دو نصف ديه است بر اين مطلب دلالت مي‌كنند"؛ (خويي, 1396: 299).

قانون‌گذار در انعكاس اين حكم فقهي در قانون دقت لازم را به عمل نياورده است. توضيح اين كه ماده 415 ق.م.ا. مقرر مي‌دارد:

"از بين بردن مجموع دو فك دية‌ كامل دارد و دية‌ هركدام آن‌ها پانصد دينار مي‌باشد...".

اشكالي كه بر قانون‌گذار وارد است اين است كه مراد از "دو فك" چيست؛ آيا مراد همان "لحيان" است يا مراد چيزي است كه در فارسي فك بالا و فك پايين ناميده مي‌شود؟ هركدام از اين دو احتمال كه باشد داراي اشكال خواهد بود, زيرا اگر مراد قانون‌گذار از "دو فك" ,‌با توجه به مباني فقهي همان "لحيان" باشد, روشن است كه به "لحيان" دو فك اطلاق نمي‌شود, بلكه به آن فك پايين اطلاق مي‌شود. در نتيجه قانون گذار در انتخاب واژه‌ها دقت لازم را به عمل نياورده است. امّا اگر مراد قانون‌گذار احتمال دوم باشد, يعني همان چيزي كه در فارسي به آن فك بالا و فك پايين مي‌گويند, در اين صورت نتيجه آن مي‌شود كه ديه فك پاييني از نظر قانون مجازات اسلامي, پانصد دينار يعني نصف ديه كامل است و اين با اجماع فقهاي‌ شيعه و حتّي اهل سنّت مخالف است, زيرا همه فقها ديه فك پاييني (لحيان) را ديه كامل مي‌دانند.

ادارة حقوقي قوه قضاييه نيز در نظريه مشورتي شماره 2878/7ـ16/6/1373 بيان مي‌دارد:

"مقصود قانون‌گذار از فكين دو استخوان پايين مي‌باشد و شامل استخوان بالاي دهان كه متصل به سر است و در پزشكي به آن فك بالا گفته مي‌شود نمي‌گردد".

نتيجه‌گيري

آن‌چه در گفتارهاي اين نوشتار بيان شد, به طور خلاصه به شرح ذيل است:

1ـ قاعده دية اعضا مورد قبول تمامي فقهاي مسلمين است گرچه درباره مستند آن, دايرة شمول آن و ... اختلاف عقيده وجود دارد؛

2ـ مستند اماميه, عموم صحيحه هشام بن سالم و اطلاق صحيحه عبدالله بن سنان است. امّا مستند اهل سنّت,‌قياس مستنبط العله‌اي است كه از روايت حضرت رسول اكرم(ص) پيرامون ديه برخي اعضا, استفاده شده است؛

3ـ برداشت فقهاي اهل سنّت از حديث پيامبر اكرم(ص) يكسان نمي‌باشد, به گونه‌اي كه حنفيه علت ديه كامل را "تفويت منفعت يا تفويت جمال" مي‌دانند, مالكيه علت را "تنها تفويت منفعت" مي‌دانند, شافعيه معيار را "‌از بين بردن تماميت خلقت و الم و درد ناشي از جنايت" و گاه معيار را "تفويت منفعت و تفويت جمال با هم" مي‌دانند. حنبلي‌ها نيز علت ديه كامل را در بيش‌تر موارد "تفويت منفعت و تفويت جمال با هم" و گاه‌ "تفويت منفعت" يا "تفويت جمال" مي‌دانند؛

4ـ اماميّه در مورد شمول اين قاعده نسبت به منافع بر دو دسته‌اند: اكثر اماميّه اين قاعده را در مورد اعضا جاري دانسته و برخي قاعده را شامل "منافع" نيز مي‌دانند. امّا از نظر اهل سنّت, اين قاعده يقيناً‌ شامل "منافع" نيز مي‌باشد؛ زيرا در اكثر اوقات آن‌چه علت ديه كامل است "زوال منفعت" است كه در اثر جنايت بر عضو حاصل مي‌شود, چه عضو بريده شود و يا در محلّ خود بدون فايده باقي بماند؛

5ـ در مورد شمول اين قاعده نسبت به اعضاي‌ داخلي, اكثر اماميّه پاسخ مثبت داده‌اند گرچه برخي اين قاعده را شامل اعضاي باطني نمي‌دانند. امّا ‌در متون اهل سنّت ـ آن‌چه در دسترس ما بود ـ چيزي در اين باره ديده نمي‌شود, گرچه چون علت ديه "تفويت منفعت" است, طبق قاعده ايشان نيز بايد به شمول قاعده نسبت به اعضاي باطني قايل باشند؛

6ـ از آن‌جا كه معيار قاعده در نزد اماميّه,‌هرچيزي (عضو يا اعم از عضو و منفعت) است كه زوج يا فرد باشد, از اين رو اكثر فقهاي‌ اماميّه اين قاعده را در مورد موها, پلك‌ها و مژه‌ها جاري نمي‌دانند. امّا چون معيار قاعده نزد اهل سنّت, "تفويت منفعت" به صورت تمام العلّه و يا جزءالعلّه است,‌برخي از ايشان اين قاعده را در مورد اعضايي كه زوج و يا فرد نيستند مانند پلك‌ها و مژه‌ها و موها جاري دانسته‌اند؛

7ـ برخي فقهاي‌ اماميّه براي از بين بردن بيضه چپ و لب پايين قايل به نصف ديه نيستند, امّا از فقهاي‌ اهل سنّت تنها احمد حنبل و آن هم در مورد لب پايين, به تساوي ديه آن با ديه لب بالا قايل نيست؛

8ـ قانون‌گذار در قانون مجازات اسلامي بدون اشاره به اين قاعده, تنها برخي موارد و مصاديق آن را آورده است. بهتر است قانون‌گذار در كنار اشاره به اين قاعده, تنها به بيان آن دسته از موارد و مصاديقي كه بحث‌هاي فرعي و جانبي دارند, بپردازد و به اين وسيله از حجيم شدن بي‌مورد قانون, جلوگيري نمايد.

منابع

1ـ ابن ادريس,‌محمد: السرائر, ـ سلسلة الينابيع الفقهية, گردآوري: علي‌اصغر مرواريد, بيروت, مؤسسة فقه الشيعة, چاپ اول, 1410), ج25.

2ـ ابن حزم, علي: المحلّي, بيروت, دارالفكر, بي‌تا,ج10.

3ـ ابن رشد قرطبي, محمد, (بدايةالمجتهد, ‌المصادر الفقهية,گردآوري: علي‌اصغر مرواريد, بيروت, مؤسسة فقه الشيعة, چاپ اول, 1410), ج 39.

4ـ ابن علي, ابو سراج الدين عمر, التذكرة في الفقه الشافعي, المصادر الفقهية, ج40.

5ـ ابن قدامه, عبدالله بن احمد, الكافي في الفقه ابن حنبل, المصادر الفقهية, ج 40.

6ـ ــــــــــــــــــــــ , المقنع, المصادر الفقهية, ج40.

7ـ ــــــــــــــــــــــ , الكافي في فقه ابن حنبل, المصادر الفقهية, ج40.

8ـ ــــــــــــــــــــــ , عمدة الفقه, المصادر الفقهية, ج40.

9ـ بجيرمي, سليمان بن عمر بن محمد, حاشية البجيرمي علي شرح منهج الطلاب المسمّاة التجريد لنفع العبيد علي مذهب الامام الشافعي, بيروت, دارالفكر, 1415.

10ـ حلبي, ابوالصلاح, الكافي في الفقه, سلسلة الينابيع الفقهيه, ج24.

11ـ حلّي, حسن بن يوسف بن مطهر, مختلف الشيعة, قم, دفتر تبليغات اسلامي, چاپ اول, 1376,ج9.

12ـ حلّي, جعفر بن الحسن, المختصر النافع, سلسلة الينابيع الفقهيه, ج25.

13ـ ــــــــــــــــــ , شرايع الاسلام, سلسلة الينابيع الفقهيه, ج25.

14ـ موسوي خميني (امام), سيد روح الله, تحريرالوسيله,‌قم, مؤسسه مطبوعاتي دارالعلم, چاپ ‌دوم, ‌بي‌تا, ج 2.

15ـ خوانساري, سيد احمد, جامع المدارك,تهران,مكتبة الصدوق, چاپ اول, 1394, ج6.

16ـ خويي, سيدابوالقاسم, مباني تكملة المنهاج,قم, بي‌تا, چاپ دوم,1396, ج2.

17ـ سبزواري, سيد عبدالاعلي, مهذّب الاحكام, بي‌جا, دفتر آيت الله العظمي سبزواري, چاپ چهارم, 1417, ج29.

18ـ شافعي, محمدبن ادريس, الامّ, المصادر الفقهية, ج40.

19ـ شيرازي, ابراهيم بن محمد, المهذّب, المصادر الفقهية, ج40.

20ـ طوسي, محمد بن حسن, الخلاف, قم, مؤسسة النشر الاسلامي, چاپ دوم, 1420, ج 5.

21ـ ــــــــــــــــــــ , المبسوط, بي‌جا, مكتبة المرتضوية, 1351,ج 7.

22ـ ــــــــــــــــــــ , النهاية, سلسلة الينابيع الفقهية, ج24.

23ـ ــــــــــــــــــــ ,تهذيب الاحكام, بيروت, دارالاضواء, چاپ سوم, 1406, ج.10

24ـ عاملي, محمدجواد, مفتاح الكرامة, بيروت, دارالتراث العربي, چاپ اول,1417,ج 21.

25ـ حر عاملي, وسائل الشيعة, قم, مؤسسة آل البيت(ع), چاپ سوم,1416, ج29.

26ـ عاملي, زين الدين بن علي, مسالك الافهام, قم,‌مؤسسة المعارف الاسلامية, چاپ اول,  1419, ج15.

27ـ عمراني, يحيي بن ابي الخير, البيان في فقه الامام الشافعي, بيروت, دارالكتب العلمية, چاپ اوّل, 1423, ج11.

28ـ غنيمي, عبدالغني, اللباب في شرح الكتاب, بيروت, بي‌نا, چاپ چهارم, 1399, ج3.

29ـ فاضل لنكراني,محمد, تفصيل الشريعة, كتاب الديات, قم, مركز فقه الائمة الاطهار(عليهم‌السلام), اوّل, 1376.

30ـ قرطبي, يوسف بن عبدالله نمري, الكافي في فقه اهل المدينة, المصادر الفقهية, ج39.

31ـ كاشاني, علاءالدين بن مسعود, بدايع الصنايع, المصادر الفقهية, ج39.

32ـ كليني, محمد بن يعقوب, الفروع من الكافي, بيروت, دارالاضواء, 1413, ج7.

33ـ گرجي, ابوالقاسم, ديات,‌تهران, انتشارات دانشگاه تهران, چاپ اول,1380.

34ـ مالك بن انس, المدوّنة الكبري, المصادر الفقهية, ج 39.

35ـ مالك بن انس, الموطّا, بيروت, دارالفكر, چاپ سوم, 1422.

36ـ مدني كاشاني, رضا, كتاب الديات, قم, مؤسسه النشر الاسلامي, چاپ اول, 1408.

37ـ مرغيناني, ابوالحسن, الهداية, المصادر الفقهية, ج39.

38ـ مركز تحقيقات فقهي,‌مجموعه نظريات مشورتي فقهي در امور كيفري, قم, چاپ دوم, 1382, ج1.

39ـ مفيد, محمد بن نعمان,: المقنعة, سلسلة الينابيع الفقهية, ج24.

40ـ مكّي, جمال‌الدين, القواعد و الفوائد, قم, مكتبة المفيد, بي‌تا بي‌جا, ج2.

نجفي, محمدحسن, جواهرالكلام, تهران, المكتبة الاسلامية, چاپ ششم, 1404, ج43

مجله فقه وحقوق - شماره 2

 امیر رضا (یاسر)سوخته زاری وکیل دادگستری ومشاور حقوقی دادگستری

نظریه مشورتی در مورد اعمال ماده 2 قانون نحوه اجرای محکومیتهای مالی

بازگشت به استعلام شماره ۳۸۵۶/۲۹۳/۹۰۳۰ مورخ ۱۱/۵/۱۳۹۱ نظریه مشورتی این اداره كل به شرح زیر اعلام می‌شود:
در مورد اعمال ماده ۲ قانون نحـوه اجرای محكومیتهای مالی و اصلاحیه بند ج ماده ۱۸ و آیین‌نامه اجرایی موضوع ماده ۶ قانون مذكور اصلاحی مورخ ۳۱/۴/۱۳۹۱ ریاست محترم قوه قضائیه مراتب ذیل متذكر می‌گردد.

شماره پرونده: ۷۳۴ـ۲۶ـ۹۱ و آیین‌نامه اجرایی موضوع ماده ۶ قانون مذكور اصلاحی مورخ ۳۱/۴/۱۳۹۱ ریاست محترم قوه قضائیه مراتب ذیل متذكر می‌گردد.

۱ـ وضعیت محكومٌ‌علیه مالی مدعی اعسار از دو حالت كلی خارج نیست یا از نظر اعسار و ایسار معلوم‌الحال است یا مجهول‌الحال در صورت اول به مقتضای حال او عمل می‌شود مانند كسی كه حكم اعسارش قبلاً صادر شده است. در صورت دوم بنابر نظر مشهور فقها باید قائل به تفكیك شد به این ترتیب كه چنانچه دین ناشی از قرض و یا معاملات معوض باشد و مدیون اكنون مدعی اعسار شده است، بقای مال نزد وی استصحاب و در نتیجه ادعای خلاف آن با ارائه دلیل از ناحیه مدعی اعسار باید ثابت شود و تا آن هنگام به عنوان بدهكار مماطل یا ممتنع حبس می‌شود و در سایر موارد كه بدهكار بابت بدهی به طور مستقیم یا غیرمستقیم مالی اخذ نكرده است، مانند ضمان ناشی از دیات، اصل عدم جاری می‌شود زیرا انسان بدون دارایی متولد می‌شود و دارایی امری حادث است و وجود آن نیاز به دلیل دارد. تنها در این صورت حبس چنین شخصی كه اصل، موافق ادعای اوست و تكلیف او به اثبات ادعایش، خلاف شرع و ادعای او با سوگند پذیرفته می‌شود.

۲ـ با توجه به منطوق مواد ۲ و ۳ قانون نحوه اجرای محكومیت‌های مالی و قانون اعسار مصوب سال ۱۳۱۳ و رای وحدت رویه شماره ۷۲۲ مورخ ۱۳/۱۰/۱۳۹۰، روشن است كه اعسار امری ترافعی و مصداق دعوی حقوقی است كه در مورد اشخاص مجهول‌الحالی كه ادعای خلاف اصل می‌نمایند باید با رعایت تشریفات قانونی رسیدگی و پس از بررسی ادله طرفین نسبت به آن حكم صادر شود.

۳ـ با حفظ مقدمات فوق، بند ج اصلاحی مورخ ۳۱/۴/۱۳۹۱ ماده ۱۸ آیین‌نامه اجرایی قانون فوق‌الذكر منافاتی با موارد قانونی مذكور نداشته و قاضی رسیدگی‌كننده با توجه به هر یك از شرایط گفته‌شده به درخواست محكومٌ‌له و نیز ادعای اعسار محكوم‌ٌعلیه مطابق مقررات قانونی و شرعی رسیدگی كرده تصمیم مقتضی اتخاذ می‌نماید. ترتیب فوق شامل تمامی مدعیان اعسار اعم از محبوسین و غیرمحبوسین می‌شود.

امیر رضا سوخته زاری وکیل دادگستری ومشاور حقوقی

امكان تغيير نام بدون نياز به حكم دادگاه

دكتر محسن كرمي   
                                      

معاون امور اسناد هويتي سازمان ثبت احوال كشور با اعلام اجراي دستورالعمل جديد تغيير نام در سال جاري، گفت: به اين ترتيب براي تغيير نام ديگر نيازي براي مراجعه به دادگاه نيست.

دكتر محسن كرمي در نشستي خبري، با اشاره به اينكه در گذشته مردم براي تغيير نام به زحمت مي‌افتادند، اظهار كرد: رويه قبلي تغيير نام اين بود كه متقاضيان بايد دادخواست خود را به دادگاه تسليم كرده و با كمك وكيل، در دادگاه از خود دفاع مي‌كردند.وي ادامه داد: به همين دليل بعضا متقاضيان تغيير نام از روش‌هاي غيراصولي استفاده كرده و اظهارات خلاف واقع مطرح مي‌كردند تا موافقت دادگاه را براي تغيير نام جلب كنند.

كرمي با اشاره به تدوين دستورالعمل جديد تغيير نام درثبت احوال با استفاده از ظرفيت‌هاي قانوني، عنوان كرد: شوراي عالي ثبت‌احوال نيز اين دستورالعمل را به تصويب رسانده و بر اساس آن، اختيار تغيير نام نيز، همچون تغيير نام خانوادگي به سازمان ثبت احوال داده شده و فرايند رجوع به دادگاه براي تغيير نام كاملا حذف شده است.معاون امور اسناد هويتي با اشاره به اينكه از ابتداي اجراي اين دستورالعمل جديد در ارديبهشت سال جاري تا كنون، يكهزار و ۱۱۴ مورد درخواست تغيير نام به ثبت احوال رسيده است، گفت: اين درخواست‌ها در كميته ويژه‌اي با عنوان «كميته نام» كه در سازمان ثبت احوال تشكيل شده، رسيدگي مي‌شود و در صورتي كه مغايرتي با دستورالعمل جديد تغيير نام وجود نداشته باشد، با آن موافقت مي‌شود.

به گفته كرمي، در چهار ماه گذشته ۶۷۸ درخواست تغيير نام كه بر اساس دستورالعمل جديد به آن رسيدگي شده، مورد موافقت قرار گرفته است و با ۴۲۸ درخواست نيز به علت مغايرت با ضوابط دستورالعمل، موافقت نشده است.وي در ادامه، به برخي ضوابط دستورالعمل جديد تغيير نام اشاره و خاطرنشان كرد: تغيير نام‌هاي كم‌اقبال با فراواني كم به نام‌هاي مناسب با فراواني بيشتر با توجه به آمار پنج سال قبل، الحاق يا اضافه كردن واژه يا نام به اول يا آخر اسامي و يا حذف آن از موارد ذكر شده در دستورالعمل تغيير نام است.معاون امور اسناد هويتي تاكيد كرد: اسامي غير ايراني نيز ممنوع بوده و امكان تغيير آن به نام‌هاي مناسب ايراني وجود دارد.وي با اشاره به تشكيل كميته مشورتي نام در ۳۱ استان كشور، تصريح كرد: اعضاي هيات علمي دانشگاه‌ها با مدارك تحصيلي دكتراي زبان‌شناسي و ادبيات فارسي كه با ويژگي قوميت‌هاي مختلف در استان‌هاي خاص آشنا هستند، اعضاي اين كميته‌هاي مشورتي را تشكيل مي‌دهند.

منبع :کانون وکلا

نمايندگان شركت‌هاي بيمه مكلف به حضور در دادگاه‌هاي حوادث رانندگي شدند

رييس قوه قضاييه با صدور بخشنامه‌اي به مراجع قضايي سراسر كشور اعلام كرد از اين پس در جلسات رسيدگي به دعاوي مربوط به حوادث رانندگي بايد نمايندگان شركت‌هاي بيمه و يا صندوق تامين خسارت‌هاي بدني حضور يابند.

به گزارش ايسنا، متن كامل بخشنامه به شرح زير است: «به موجب ماده ۲۲ قانون اصلاح قانون بيمه اجباري مسئوليت مدني دارندگان وسايل نقليه موتوري زميني در مقابل شخص ثالث مصوب ۱۶/ ۴/ ۱۳۸۷، محاكم قضايي مكلفند در جلسات رسيدگي به دعاوي مربوط به حوادث رانندگي، حسب مورد شركت بيمه ذيربط و يا صندوق تامين خسارت‌هاي بدني را جهت ارائه نظرات و مستندات خود دعوت كنند و پس از ختم دادرسي يك نسخه از راي صادره را به آنها ابلاغ كنند.

مقتضي است دادگاه‌هاي سراسر كشور مراقبت كنند در رسيدگي به دعاوي مربوط به حوادث رانندگي به تكليف قانوني به شرح فوق عمل كنند. روساي كل دادگستري استان‌ها نيز مسئول نظارت بر اجراي اين بخشنامه مي‌باشند».


بررسي دلايل تاخير در حاكميت يافتن قانون جديد مجازات اسلامي؛    

بهمن كشاورز در گفت‌و گو با خبرنگار حقوقي خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، در اين باره گفت: تا آنجا كه اينجانب اطلاع دارم قانون جديد مجازات اسلامي پس از بررسي‌هاي مكرر و مفصل در كميسيون حقوقي و قضايي مجلس شوراي اسلامي و شوراي نگهبان نهايتا به تاييد شوراي نگهبان رسيد و براي اجرا به مجلس عودت داده شد و در انتظار آن بوديم كه يا رياست مجلس آن را به رييس‌جمهور ابلاغ كند تا رييس‌جمهور دستور درج آن در روزنامه رسمي كشور و انتشارش را بدهد و يا در صورت تاخير رييس‌جمهور در انجام اين مهم، شخص رييس مجلس در اجراي تبصره ماده يك قانون مدني دستور درج قانون در روزنامه رسمي و انتشار آن را بدهد.وي افزود: با توجه به اينكه اين قانون حاوي نكات مثبت بسيار است و در آن بسياري از ابهامات و اشكالات قانون فعلي برطرف شده است و با عنايت به اينكه قانون فعلي كه در حال اجراست به علت انقضاء مدت اجراي آزمايشي در حال حاضر فقط به اتكاي دستور مقام معظم رهبري در حال اجراست و اين حالتي استثنايي است كه بايد هر چه سريعتر به اصل بازگردد و با در نظر گرفتن اينكه در مورد قانون آيين دادرسي كيفري نيز وضع مشابهي وجود دارد و وجود حالت تزلزل در دو قانون كيفري اصلي و مهم كشور به هيچ وجه قابل قبول و توجيه نيست، به نظر مي‌رسد تاخير بيش از اين در انتشار قانون مجازات اسلامي و تعيين و تكليف نهايي قانون آيين دادرسي كيفري جايز نيست.اين استاد دانشگاه ادامه داد: در مورد قانون آيين دادرسي كيفري ـ به هر حال ـ آنچه گفته شده اين است كه بررسي اين متن در شوراي نگهبان پايان نيافته و اين، به هر تقدير، مي‌تواند عذري براي تاخير باشد هر چند كه تاخيري چنين طولاني در بررسي يك قانون مادر نمي‌تواند مورد تاييد باشد اما در مورد قانون مجازات اسلامي كه حسب مسموع همه مراحل قانونگذاري، تصويب و تاييد آن طي شده حتي اين بهانه نيز وجود ندارد و واقعيت اين است كه اينجانب با بضاعت قليلم نتوانستم از فرموده‌هاي بزرگان در خصوص علت عدم ابلاغ اين قانون چيزي بفهمم و نشنيدم ديگران نيز كه آگاهي بيشتري دارند از اين داستان چيزي فهميده باشند.

وي تصريح كرد: سخن ديگر اينكه اين دو قانون ـ يعني آيين دادرسي كيفري و قانون مجازات اسلامي ـ بدون اينكه كامل و فاقد نقص باشند، اگر به همان شكلي كه ديده‌ايم و بدون تغيير فاحش براي اجرا، ابلاغ شوند مي‌توانند نقطه عطف و آغاز مسير اصلاح نظام كيفري ما باشند؛ از اين رو اين تاخير و تعلل درخور تامل بسيار است.اين حقوقدان با بيان اينكه بر اين مساله آثار جنبي و فرعي ديگري نيز مترتب است، تصريح كرد: آزمون‌ها و امتحانات ورودي گوناگوني در دانشگاه‌ها و كانون وكلا در پيش است كه آيين دادرسي كيفري و قانون مجازات اسلامي جزء مهمي از آن را تشكيل مي‌دهد. تكليف امتحان‌دهندگان روشن نيست زيرا مثلا ممكن است يكي از دو قانون جديد يا هر دوي آنها يك روز پيش از يكي از آزمون‌ها لازم‌الاجرا شود، در اين حالت اگر سوالات از قانون‌هاي قديم باشد اين آزمون از نظر علمي به كلي بي‌اعتبار است و اگر به نوعي از قوانين جديد پرسش‌هايي مطرح شود، اين امر برخلاف عدالت و انصاف خواهد بود.

رييس سابق اتحاديه سراسري كانون‌هاي وكلاي دادگستري افزود: علاوه بر اين وضعيت قضاتي كه اهل دقت و قانون‌گرايي و منطق حقوقي باشند در مواجهه با اين وضع ايضا بسيار قابل تامل خواهد بود زيرا مي‌دانند كه در حال اجراي قانون و استناد به قانوني هستند كه حتي مدت اجراي آزمايشي آن پايان يافته است و اين وضعيت مطلوب و قابل قبولي نيست.وي اظهار كرد: بگذريم از اينكه هر دوي اين قانون‌ها بعد از گذشتن اين سال‌هاي دراز باز هم به صورت آزمايشي و با استناد به اصل ۸۵ قانون اساسي تصويب شده‌اند ـ يا بايد بشوند ـ كه اين خود به اندازه كافي شگفت‌انگيز است والله اعلم.

برگرفته از وبلاگ تخصصی حقوق

امیر رضا سوخته زاری وکیل و مشاور حقوقی دادگستری

مسئوليت پزشك نسبت به آسيب هاي ناشي از درمان

مسئوليت پزشك در اقداماتي كه براي درمان و معالجه طبي به عمل مي آورد يكي از مواردي است كه عموم مردم كمتر با آن آشنا هستند. هنگام مراجعه بيمار به پزشك، چه او و چه اطرافيانش معمولاً به خاطر فشارها و استرس هاي ناشي از بيماري، قادر به اخذ تصميم صحيح نيستند و به همين جهت بدون مطالعه ورقه اي را كه از سوي مراكز درماني در اختيارشان قرار مي گيرد امضا مي كنند بي آنكه از آثار و عواقب اين كار آگاه باشند. مسئوليت پزشك در جريان درمان از دو جهت قابل بررسي است. يكي از جهت مسئوليت پزشك نسبت به اصل طبابت و جراحي و ديگري مسئوليت او نسبت به آسيب هاي ناشي از درمان.
    ۱- مسئوليت پزشك نسبت به اصل طبابت و جراحي
    اقدامات درماني كه به وسيله پزشك صورت مي گيرد در واقع نوعي تصرف در جان ديگري است، بنابراين براي انجام اين كار مي بايست جواز داشته باشد. داشتن جواز در اين مورد نيز مستلزم برخورداري از شرايط خاص است به نحوي كه اگر اين تصرفات توسط فردي غير مسئول و غيرمتخصص صورت گيرد، انجام اين كار علاوه بر جبران خسارت، داراي مجازات نيز هست. براي مثال مطابق قانون مربوط به امور پزشكي و دارويي و مواد خوردني و آشاميدني، هركس بدون داشتن پروانه رسمي به امور پزشكي اشتغال ورزد، بلافاصله محل كار او تعطيل و به حبس و جزاي نقدي محكوم مي شود.
    برابر ماده ۵۹ قانون مجازات اسلامي هر نوع عمل جراحي يا طبي مشروع كه با رضايت شخص، اوليا، سرپرستان يا نمايندگان قانوني وي و با رعايت موازين فني، علمي و نظام هاي دولتي انجام شود جرم محسوب نمي شود و در موارد فوري نيز اخذ رضايت ضروري نيست.
    قانون در اين ماده در مقام بيان شرايط جواز تصرف و اعمال پزشك در هنگام درمان است و در اين مورد صرفاً عمل طبابت (صرفنظر از نتايج احتمالي آن) مورد توجه قانونگذار قرار گرفته است، بنابراين عمليات پزشك اعم از جراحي يا هر اقدام ديگر پزشكي

 

 

كه بر روي بيمار انجام مي شود، تنها در صورتي كه آن اعمال قانوني و با مجوز و اذن و رضايت بيمار يا سرپرست او و بدون خطا انجام شود جرم محسوب نمي شود و اگر هر يك از اين شرايط موجود نباشد، پزشك نسبت به عمل درمان و كارهايي كه انجام مي دهد ضامن و مسئول خواهد بود. بنابراين اجازه بيمار فقط در جواز و مشروعيت عمل طبيب يعني درمان مؤثر است و به صدمات احتمالي و اتفاقي ناشي از درمان مربوط نمي شود.
    ۲- مسئوليت پزشك نسبت به صدمات و آسيب هاي ناشي از درمان
    اگر اقدامات پزشك به رغم رعايت مقررات و احتياط هاي لازم و بدون ارتكاب هيچ خطايي موجب مرگ بيمار يا آسيب هاي غيرمتعارف شود، آيا باز هم پزشك مسئول نتيجه اعمال خود است
    بديهي است كه اگر پزشك صلاحيت و مهارت عملي و علمي لازم را نداشته باشد يا با وجود مهارت بدون اجازه بيمار يا سرپرست او اقدام به درمان كند ولي عمل او به طور اتفاقي موجب فوت يا صدمه بيمار شود، مسئول است همچنين درباره مسئوليت پزشكي كه با وجود اجازه درمان و رعايت همه موازين تخصصي اقدام كرده ولي عمل او به طور اتفاقي موجب فوت يا صدمه شود، قانون پزشك را مسئول و ضامن مي داند برابر ماده ۳۱۹ قانون مجازات اسلامي، هرگاه پزشكي گرچه حاذق و متخصص باشد در معالجه هايي كه شخصاً انجام مي دهد يا دستور آن را صادر مي كند هر چند با اجازه مريض يا سرپرست او باشد باعث تلف جان يا نقص عضو يا خسارت مالي شود، ضامن است.
    البته اگر فوت يا صدمه ناشي از عمل پزشك نباشد براي مثال از سرايت بيماري نشات گرفته باشد، پزشك مسئول نخواهد بود.
    ۳-برائت پزشك
    همانطور كه گفتيم، اقدامات پزشك در صورتي كه به رغم رعايت موازين فني منتهي به فوت يا صدمه شود، موجب مسئوليت خواهد بود ولي اگر بيمار پزشك را پيش از اقدام به درمان ابرا و بري الذمه كند، اين امر موجب عدم مسئوليت پزشك خواهد بود. ماده ۶۰ قانون مجازات اسلامي در اين خصوص مي گويد:
    چنانچه طبيب قبل از شروع به درمان يا اعمال جراحي از مريض يا ولي او برائت حاصل كرده باشد، ضامن خسارت جاني يا مالي يا نقص عضو نيست و در موارد فوري كه اجازه گرفتن ممكن نباشد طبيب ضامن نيست.
    از اين رو اگر بيمار عاقل و بالغ شخصاً و در مورد صغير و مجنون اگر سرپرست قانوني او پزشك را پيش از درمان ابرا كند، پزشك در صورت رعايت موازين و داشتن مهارت هاي فني و عملي، مسئوليتي ندارد، به همين علت است كه در مراكز درماني پيش از عمل جراحي شاهد هستيم كه از بيمار و همراه او در ذيل ورقه اي كه مطالب آن در برگيرنده برائت پزشك از مسئوليت است امضا يا اثر انگشت گرفته مي شود.

بر گرفته از وبلاگ تخصصی حقوق


امیر رضا سوخته زاری وکیل ومشاور حقوقی


منبع:روزنامه ایران  
http://hoghough85.blogfa.com/post-2524.aspx

برائت پزشک

نويسنده مقاله جعفر آسماني

صاحبان حرف پزشکي عادت دارند وقتي مي‌خواهند از زير بار بحثي آزاردهنده يا مسووليت‌آور فرار کنند، طرف مقابل را در سيلي از واژگان عجيب و غريب تخصصي خودمان، که کمتر بيگانه‌اي ازشان سر در مي‌آورد، غرق مي‌کنند. روشن نيست که حقوق‌دانان اين کار را از آنان ياد گرفته‌اند يا پزشکان از حقوقدانان ، ولي هر چه که هست، اين مردمان هم هنگامي که به تنگنا مي‌افتند از همين شيوه مرضيه بهره‌اي به‌سزا مي‌برند. اگر باور نمي‌کنيد  يک بار از حقوق‌دانان در باره تناقضِ به‌ظاهر آشکار ميان مواد 319 و 322 قانون مجازات اسلامي ( 1 ) پرس‌وجو کنيد. خواهيد ديد که بلادرنگ شما را زير خروارها «ما نحن فيه» و «ضمان قهري متلف» و «اسقاط ما لم يجب» و «طبيب ممتنع» و ... مدفون مي‌کنند و آخر کار مباني مسووليت پزشک مقصر را برايتان توصيف مي‌کنند و با نهايت مهارت از پاسخ شما در مي‌روند که : آيا پزشک محتاطِ حاذق غيرمقصر، در صورت اخذ برائت از بيمار يا ولي او، ضامن جبران خسارت وارد آمده به بيمار هست يا نه؟
آنچه مسلم است در نظام‌هاي حقوقي تمام کشورهاي جهان به غير از ايران ، اولاً پزشکِ ماذونِ محتاطِ حاذقِ غيرمقصر، موظف به جبران خسارت بيمار نيست و ثانياً تعهد پزشک در برابر بيمار، تعهد به وسيله است، نه به نتيجه و اگر پزشکي ابزار کار خود را، که عبارت باشد از مدرک تحصيلي و دانش و مهارت و تجربه و پايبندي به موازين دولتي و تبعيت از روش‌هاي استاندارد، به‌درستي و با دقت و احتياط استفاده کند، تقصيرکار دانسته نمي‌شود.
اما در ايران خودمان، منِ بيمار حق دارم که به استناد ماده 319 قانون مجازات اسلامي و علي‌رغم امضاي برائت ‌نامه، از پزشک شکايت کنم و اينکه دادگاه پزشک را به پرداخت غرامت به من محکوم خواهد کرد يا نه و اينکه امروزِ ، رويه رايج دادگاه‌هاي ما ، به استناد آراي هيات‌هاي کارشناسي، بيشتر تمايل به تبرئه پزشکان غيرمقصر دارد و نه الزام آنان به پرداخت خسارت، ثانوي به اصل موضوع است. قانون مجازات اسلامي تعهد پزشک را تعهد به نتيجه فعل او مي‌داند و پزشک را مسوول جبران خسارت وارد بر حيات و جسم بيمار مي‌شناسد - حتي اگر معالجه بيمار با اجازه و رضايت او صورت گرفته باشد و حتي اگر همه کارشناسان علم طب حکم کنند که پزشک در معالجات خود تقصيرکار نبوده. مهر تاييد کارشناسان طرف اعتماد دادگاه بر عدم تقصير يا قصور پزشک، او را صرفاً از اتهام قتل عمد، مسووليت کيفري و قصاص تبرئه خواهد کرد، اما مسووليت مدني او را در جبران خسارت مادي وارد بر من بر جا خواهد گذاشت.

تعريف برائت : 2


برائت ، مصدر از ريشة عربي «ب ر ء» بيشتر به مفهوم عام «رها ساختن معاف داشتن » از تکليف اتهام زيان مسئوليت
کلمة برائت دو بار در قرآن آمده است : در سورة قمر آية 43 ( ام لکم برآءة في الزبر ) که به معني «مصونيت » و «امان » از عذاب است و در آغاز سورة نهم که بنابر تفاسير مراد از آن اين است که خداوند و رسول او از مشرکان «بري » خواهند بود (يعني ديگر تعهدي در برابر ايشان نخواهند داشت ).
« برائة الذمة » يا «برائة » در اصطلاح فقهي به معني «فقدان تعهد» است مثلا «بيع البرائه » بيعي است که در آن فروشنده در صورت وجود نقص يا عيب در مبيع از هر گونه تعهد و مسئوليتي در برابر خريدار آزاد است
بحث برائت در اصول فقه اهميت بسيار دارد . بنابر نظرية کلي و عام اصول فقه که در کتب معتبر اين علم مذکور است مفهوم برائت بيان اين اصل است که ذمه انسان اساسا آزاد از تکليف است (الاصل برائة الذمة).

مصاديق برائت در فقه ، قوانين                                    
الف - برائت پزشک از منظر فقهاي معظم :


در پاسخ به اينکه آيا پزشک محتاطِ حاذق غيرمقصر، در صورت اخذ برائت از بيمار يا ولي او، ضامن جبران خسارت وارد آمده به بيمار هست يا نه؟ فقهاي معظم نظراتي ارائه فرموده اند که زيربناي نظري و ‌اساس قانون مجازات اسلامي ، دارد
ابن‌ادريس، صاحب کتاب السرائر، از مفاخر حديث و فقه شيعه و عالمي است ممتاز که محضر امام حسن عسکري [ع] را شخصاً درک کرده. در رفعت جايگاه علمي ابن‌ادريس همين بس که ثقه‌الاسلام کليني، صاحب مطمئن‌ترين کتاب حديثي شيعه يعني «کافي»، شاگرد او بوده و بسياري از روايات ابن‌ادريس را بي‌واسطه در کافي نقل کرده است .  اين محدث بزرگ با استناد حديثي معروف به معتبره سکوني، به نقل از امام جعفر صادق [ع] و ايشان از اميرالمومنين علي [ع] که «هر کس که به طبابت يا بيطاري بپردازد، بايد از ولي امر بيمار يا مالک حيوان برائت حاصل کند؛ در غير اين صورت ضامن است» ، طبيب ماهر غيرمقصر را در صورت اخذ برائت از بيمار يا ولي او ضامن نمي‌داند. از قدما، مقدس اردبيلي و از متاخرين آيت‌الله‌العظمي شيرازي بر همين قول هستند ( 3 ).
به عکس، شيخ طوسي بنيان‌گذار حوزه علميه نجف و صاحب دو کتاب از کتب اربعه شيعه، يعني «التهذيب» و «الاستبصار»، شهيد ثاني، نويسنده کتاب عظيم «شرح لمعه»، محقق حلي، صاحب اثر گران‌سنگ «الشرايع» و بسياري ديگر از فقهاي بزرگ مذهب اثني‌عشري معتقدند که اجتهاد و حذاقت طبيب و نيز کسب اجازه علاج از بيمار يا ولي او، تاثيري در ضمان طبيب ندارد [4 و 5] و پزشک حاذق محتاط غيرمقصر، حتي اگر از بيمار برائت بگيرد، ضامن خسارت وارد آمده بر بيمار است.
شهيد ثاني ( قدس سره )   در مورد مسئوليت طبيب اينگونه بحث مي‏كند: طبيب آنچه را از نفس يا عضو به خاطر معالجه كردنش تلف مي‏كند از مال خودش ضامن است چون تلف مستند به فعل است و نبايد خون انسان مسلمان به هدر برود و نيز  او (پزشك) در انجام فعل قاصد بود و خطا در نتيجه حاصل شده پس مانند اين است كه فعلش شبيه عمد باشد، هرچند احتياط نمايد و جدّيت به خرج دهد و مريض نيز اذن به علاج داده باشد؛ چون هيچ يك از اينها دخالت در عدم ضمان طبيب ندارد و با خطاي محض ضمان محقق مي‏شود و در اينجا به طريق اولي ضمان تحقق مي‏يابد. 6
محقق حلي : «و لو كان الطبيب عارفا، و اذن له المريض في العلاج، فآل الي التلف، قيل: لايضمن لان الضمان يسقط بالاذن لانه فعل سائغ شرعا. قيل: يضمن لمباشرته الاتلاف و هو اشبه». يعني «اگر طبيب عارف باشد (حاذق باشد) و مريض به او اجازة علاج داده باشد ولي مداوا  منجر به تلف شود، گفته شده است كه ضامن نيست؛ چون كه ضمان با اذن ساقط مي‏شود و به دليل اينكه فعل شرعا جايز است و گفته شده كه به دليل مباشرت طبيب در اتلاف ضامن است اين قول اشبه است». 7
امام خميني [ره] که آراي فقهي ايشان در کتاب تحريرالوسيله و بيش از هر متن و راي ديگري بر واضعان قانون مجازات اسلامي نفوذ داشته‌، معتقد بوده‌اند که پزشک مقصر، چه از بيمار برائت حاصل کرده باشد يا نه، ضامن خسارت وارد آمده بر بيمار است و چنانچه پزشک محتاط حاذق از بيمار يا ولي او برائت اخذ کند و در طبابت خود کوتاهي و بي‌احتياطي نکند، ضامن نيست . (8 )
و در توضيح المسائل (مسايل 4 ، 6 ، 2206 )در فرموده اند  :
مساله 4- «طبيب ضامن است اگر در عمل كوتاهى كرده باشد و يا با داشتن حذاقت و دقت در عمل بدون اجازه ولى طفل - اگر بيمار طفل و يا قاصر است - و بدون اجازه خود بيمار - اگر بالغ است - معالجه كرده باشد، و اما چنين طبيبى كه هم حذاقت دارد و هم دقت در عمل، اگر به خاطر معالجه‌اش آسيبى به مريض برسد بعضى گفته‌اند ضامن نيست لكن اقوى آن است كه ضمان مالى دارد، و همچنين است بيطار (طبيب حيوانات) همه اينها در صورتى است كه معالجه را به دست خود انجام داده باشد.» ( 9 )
 مساله 6 - «ظاهراً در صورتى كه مريض قبل از معالجه طبيب را برى‌ء‌الذمه كند و نيز صاحب حيوان قبل از بيطارى بيطار را برىءالذمه كند و ولى كودك قبل از ختنه كردن اگر ختنه‌كننده را برىءالذمه كند، ذمه او برى خواهد بود، (و على‌الظاهر در ابراء مريض اين قيد معتبر است كه بالغ و عاقل باشد و معالجه به كشته شدن بيمار نيانجامد، و همچنين ولى كودك و يا قاصر ديگر و صاحب حيوان بايد بالغ و عاقل باشند در صورتى كه منجر به قتل كودك و حيوان شود) ولى بعيد نيست ابراء مريض در برداشتن ضمان از عهده طبيب در صورتي‌كه عقلش كامل باشد، حتى در معالجه‌اى كه به قتل او بيانجامد كافى باشد؛ لكن نزديك‌تر به احتياط آن است كه با اين حال طبيب از مريض  (ورثه او) و از صاحب حيوان حلالى بخواهد.» ( 10 )
مساله 2206- «هرگاه دكتر به مريض يا ولى او بگويد كه اگر ضررى به مريض برسد ضامن نباشد، در صورتى كه دقت و احتياط خود را بكند و به مريض ضررى برسد يا بميرد، دكتر ضامن نيست.» ( 11 )
حضرت امام خميني(س) در مورد مسئوليت طبيب معتقد است: «اگر از نظر علمي و عملي كوتاهي كند هرچند مأذون باشد ضامن هر آن چيزي است كه به  خاطر علاج كردنش تلف مي‏كند و نيز طبيب ضامن است اگر بدون اذن ولي مريض يا بدون اذن مريض بالغ اقدام به معالجه نمايد هرچند عالم مبرزي نيز باشد و اگر مريض يا ولي‏اش به پزشك حاذق اجازه داد و تلف نيز حادث گرديد قولي وجود دارد كه مي‏گويد ضامن نيست ولي قول اقوي ضامن بودن طبيب از اموالش است.
ظاهر در برائت طبيب و مثل او ... يا ابراء كردن مريض قبل از علاج است و ابراي مريض اگر بالغ و عاقل باشد و علاج منتهي به قتل نشود درست است و بعيد هم نيست ابراي مريض بالغ و عاقل كفايت كند حتي اگر
علاج منجر به قتل گردد.  12 و 13
اين که طرفين بحث هاي فقهي در باب برائت ، چه استدلال‌هايي را له و عليه هم به کار گرفته‌اند يقيناً در مجال و حوصله صفحات مقاله نمي‌گنجد لذا به مباحث بعدي مي پردازيم .

ب - برائت در قوانين :


 قانون مجازات اسلامي در بخش ديات چنين مقرر مي‏دارد:
مادة 294: ديه مالي است كه به سبب جنايت بر نفس يا عضو به مجني عليه يا به ولي يا اولياي دم داده مي‏شود.
مادة 295: ديه در مواردي پرداخت مي‏شود كه يكي از آن، مورد زير است:
ـ قتل يا جرح يا نقص عضو كه به طور خطاي شبه عمد واقع مي‏شود و آن در صورتي است كه جاني قصد فعلي را كه نوعا سبب جنايت نمي‏شود، داشته باشد و قصد جنايت را نسبت به مجني عليه نداشته باشد مانند آن كه كسي را به قصد تأديب به نحوي كه نوعا سبب جنايت نمي‏شود، بزند و اتفاقا موجب جنايت گردد يا طبيبي مباشرتا بيماري را به طور متعارف معالجه كند و اتفاقا سبب جنايت او شود.
تبصره: هرگاه بر اثر بي‏احتياطي يا بي‏مبالاتي يا عدم مهارت و عدم رعايت مقررات مربوط به امري قتل يا ضرب يا جرح واقع شود به نحوي كه اگر آن مقررات رعايت مي‏شد حادثه‏اي اتفاق نمي‏افتاد قتل يا ضرب يا جرح در حكم شبه عمد خواهد بود. قانون مجازات در بخش موجبات ضمان چنين مقرر مي‏دارد:
مادة 316: جنايت اعم از آنكه به مباشرت انجام شود يا به تسبيب يا به اجتماع مباشر و سبب، موجب ضمان خواهد بود.
مادة 317: مباشرت آن است كه جنايت مستقيما توسط خود جاني واقع شده باشد.
مادة 318: تسبيب درجنايت آن است كه انسان سبب تلف شدن يا جنايت عليه ديگري را فراهم كند و خود مستقيما? مرتكب جنايت نشود به طوري كه اگر نبود جنايت حاصل نمي‏شد، مانند آن كه چاهي بكند و كسي در آن بيفتد.
مادة 319: هرگاه طبيبي گرچه حاذق و متخصص باشد در معالجه‏هايي كه شخصا انجام مي‏دهد يا دستور آن را صادر مي‏كند هرچند با اذن مريض يا ولي او باشد باعث تلف شدن جان يا نقص عضو يا خسارت مالي شود، ضامن است.
مادة 320: هرگاه ختنه‏كننده در اثر بريدن بيش از مقدار لازم موجب جنايت يا خسارت شود، ضامن است گرچه ماهر بوده باشد.
مادة 321: هرگاه بيطار و دامپزشك گرچه متخصص باشد در معالجه حيواني هرچند با اذن صاحب او باشد موجب خسارت شود، ضامن است.
مادة 322: هرگاه طبيب يا بيطار (دامپزشك) و مانند آن قبل از شروع به درمان از مريض يا ولي او يا از صاحب حيوان برائت حاصل نمايد، عهده‏دار خسارت پديد آمده نخواهد بود.
همچنين در باب حدود مسئوليت جزايي كه مواد 49 تا 62 را شامل مي‏شود چنين آمده است: مادة 59 مورد زير جرم محسوب نمي‏شود.
ـ هر نوع عمل جراحي يا طبي مشروع كه با رضايت شخص يا اوليا يا سرپرستان يا نمايندگان قانوني آنها و رعايت موازين فني و علمي ونظامات دولتي انجام شود در موارد فوري اخذ رضايت ضروري نخواهد بود.
مادة 60: چنانچه طبيب قبل از شروع درمان يا اعمال جراحي از مريض يا ولي او برائت حاصل نموده باشد ضامن خسارت جاني يا مالي يا  نقص عضو نيست و در موارد فوري كه اجازه گفتن ممكن نباشد طبيب ضامن نمي‏باشد .
و نيز بموجب ماده واحده قانون سقط درماني مصوب 1384/3/10  ، سقط درماني با تشخيص قطعي سه پزشک متخصص و تأييد پزشکي قانوني مبني بر بيماري جنين که به علت عقب افتادگي يا ناقص الخلقه بودن موجب حرج مادر است و يا بيماري مادر که با تهديد جاني مادر توأم باشد قبل از ولوج روح ( چهار ماه ) با رضايت زن مجاز ميباشد و مجازات و مسؤوليتي متوجه پزشک مباشر نخواهد بود.
 
شرايط عدم مسئوليت پزشكي 14


پس از آنكه اركان مسئوليت پزشكي را از نظر قانون مورد بررسي قرار داديم، بايد توجه داشته باشيم كه اين مسئوليت درشرايط معيني برداشته مي‏شود البته در بعضي موارد مسئوليت مدني و در بعضي ديگر مسئوليت كيفري و بالاخره ممكن است هر دو نوع مسئوليت رفع شوند.
1) اجازة قانونگذار
اولا? طبابت از نظر شرع و قانون، عملي مباح و جايز محسوب مي‏شود و حتي در شرايطي، فقها آن را واجب وترك معالجه را حرام  و مستوجب گناه و معصيت الهي مي‏دانند. اين مسأله  به قدري اهميت داشته كه بعضي فقها به دليل وجوب، اخذ اجرت در مقابل آن را جايز نمي‏دانستند. بنابراين قانون به كساني‏كه صلاحيت اشتغال به اين حرفه را دارند، اجازة فعاليت داده است و اولين شرط عدم مسئوليت يعني مشروعيت پزشكي را فراهم آورده است و همان‏طور كه قبلا گفتيم مبناي اين مشروعيت علاوه بر سنّت نبي اكرم(ص) و ائمة معصومين(ع) دليل وجوب حفظ نفس محترمه است كه در شريعت مقدس اسلام توجه خاصي بدان شده است و طبابت به عنوان حرفه‏اي كه مقدمة اين وجوب را فراهم مي‏سازد واجب  يا حداقل جايز است.
اما قانونگذار صلاحيت پزشكان را نامحدود نمي‏داند و محدودة آن را مشخص كرده است. محدودة صلاحيت پزشكان اولا، به داشتن پروانة رسمي پزشكي كه بعد از گذراندن دوره‏هاي نظري و عملي خاص در دانشكده‏ها و مراكز آموزش عالي كشور و اخذ مدرك پاياني به آنها داده مي‏شود، بستگي دارد و بدون داشتن پروانة رسمي، اقدام به اعمال پزشكي جرم محسوب شده و مسئوليت كيفري به دنبال دارد و درصورتي كه منجر به خسارت شود مسئوليت مدني نيز خواهد داشت.
ثانيا، محدودة عمل پزشكان نيز مشخص شده و از آنجا كه امروزه طبابت به رشته‏هاي مختلف تخصصي تقسيم شده است، جز در موارد  فوريتهاي پزشكي، طبيب نمي‏تواند در غير رشتة تخصصي خود وارد عمل شود و نيز در زمينة تجويز داروها محدودة عمل پزشك منحصر به داروهاي مجاز مي‏باشد و رضايت بيمار هم نمي‏تواند مسئوليت پزشك را در صورت خروج از محدودة مجاز از بين ببرد.
ثالثا،  در مواردي كه پزشك مرتكب جرم تعزيري و عمدي شود پروانة پزشكي او لغو مي‏شود و در اين صورت اگر به طبابت بپردازد عمل او به عنوان دخالت غيرمجاز در امور پزشكي تلقي مي‏شود.
بنابراين قانونگذار محدودة شروع، ادامه و ختم فعاليت پزشك را  مشخص نموده كه عدم رعايت هر يك از آنها مي‏تواند براي او ايجاد مسئوليت كند.
2) قصد درمان
دومين شرط عدم مسئوليت پزشك، داشتن قصد درمان در اقدامات پزشكي است نه چيز ديگري از قبيل كسب تجربه، تجارت يا آزمايشهاي علمي. اما با توجه به پيشرفت علم پزشكي و وسعت يافتن قلمرو آن بهتر است به جاي اين شرط، عدم مسئوليت را قرار دهيم.
بعنوان مثال :  بموجب ماده واحده قانون سقط درماني مصوب 1384/3/10 ، سقط درماني با تشخيص قطعي سه پزشک متخصص و تأييد پزشکي قانوني مبني بر بيماري جنين که به علت عقب افتادگي يا ناقص الخلقه بودن موجب حرج مادر است و يا بيماري مادر که با تهديد جاني مادر توأم باشد قبل از ولوج روح ( چهار ماه ) با رضايت زن مجاز ميباشد و مجازات و مسؤوليتي متوجه پزشک مباشر نخواهد بود.

3) مشروعيت اعمال پزشكي
بند 2 مادة 59 قانون مجازات اسلامي، شرعي بودن عمل طبي را در عدم مسئوليت پزشك شرط مي‏داند. مادة 6 آيين‏نامة انتظامي پزشكي مقرر مي‏دارد: «اشتغال به امور مخالف شئون پزشكي ممنوع است». ارتكاب اين موارد كه شوراي نگهبان آن را منصرف به اشتغالات حرام دانسته، موجب مسئوليت كيفري خواهد بود.
4) رعايت موازين پزشكي
علاوه بر رعايت موازين شرعي، قانونگذار در مادة 59 قانون مجازات اسلامي رعايت موازين فني و علمي را نيز در عدم مسئوليت كيفري پزشك شرط كرده است.
5) رضايت بيمار
در اينجا رضايت به معني اذن است كه بيمار قبل از درمان به پزشك مي‏دهد و شروط اذن را در مبحث مربوطه مورد بررسي قرار داديم و در اينجا نيز مي‏گوييم رضايت بايد از شخصي كه اذن او معتبر است صادر شده باشد و نيز آگاهانه باشد يعني پزشك آگاهيهاي لازم در مورد نوع درمان و عواقب آن را به بيمار گوشزد كند و اگر بخواهد با رفتار يا گفتار خلاف واقع موجب جلب رضايت بيمار شود به عنوان طبيب غار (فريب‏دهنده) مسئول خواهد بود و خود نيز در صورتي كه اذن بيمار محدود باشد بايد در همان محدوده عمل كند.
اما در مورد شكل رضايت به نظر مي‏رسد به هر صورت كه باشد اعم از شفاهي يا كتبي، صريح يا ضمني و خلاصه به هر صورت كه مبين رضايت بيمار باشد، كفايت مي‏كند.
از آنجا كه رضايت يك حق خصوصي است در صورتي كه پزشك قبل از درمان آن را اخذ نكرده باشد و بيمار بعدا گذشت كند مسئوليت پزشك منتفي مي‏شود.
قانون مجازات اسلامي، اخذ رضايت را در موارد اضطراري لازم ندانسته و در اين موارد پزشك مسئوليتي نخواهد داشت. از جمع بند 2  مادة 59 و مادة 60 چنين نتيجه گرفته مي‏شود كه در موارد اضطراري، عدم اخذ رضايت فقط مسئوليت كيفري را برمي‏دارد.
6) اخذ برائت
قانونگذار ايران، اخذ برائت را رافع مسئوليت پزشكي مي‏داند البته بايد دانست كه در اين صورت مسئوليت مدني برداشته مي‏شود.
با وجودي كه مادة 60 قانون مجازات اسلامي در اين موارد اطلاق دارد اما مادة 59 به عنوان مقيد عمل مي‏كند و نشان مي‏دهد كه پزشك در صورت تقصير، هرچند كه برائت گرفته باشد،  مسئول است و همان‏طور كه در بحث ابراء گذشت، برائت دهنده بايد داراي شرايط خاصي باشد و برائت بايد از روي آگاهي و ارادة آزاد صورت گرفته باشد. در مورد اين شرط هم بايد گفت در موارد اضطراري نيازي به اخذ برائت نيست و پزشك طبق قانون از هرگونه مسئوليتي معاف خواهد بود. شايد مبناي اين قانون، قاعدة لزوم حفظ نفس و يا قاعدة احسان باشد [حقوق پزشكي ج 4: 101، 122].
براي اينكه پزشك بتواند به حالت ضرورت استناد نمايد و بدون اخذ رضايت و برائت اقدام كند سه شرط لازم است:
الف. وجود خطر شديد جاني كه اثبات آن برعهدة خود پزشك است و در صورت اختلاف، نظرية پزشكي قانوني ملاك قرار مي‏گيرد.
ب. بيمار قادر به اجازه دادن نباشد.
ج. تا زماني كه ضرورت باقي است، رضايت و برائت لازم نيست.
برخي استثنائات حكومتي نيز در اين مورد وجود دارند كه نيازي به اخذ برائت و رضايت نيست و پزشك در صورت عدم تقصير مسئول نخواهد بود و آن مواردي است كه قانونگذار به پزشك اذن داده باشد، چرا كه اذن او حاكم به اذن بيمار است.


اخذ برائت و اشکالات وارده : 15
قتل ناشي از اعمال جراحي


گاهي اتفاق مي افتد كه جراح ضمن عمل جراحي كه مطابق قواعد فني نيز صورت گرفته جراحاتي به مريض وارد مي آورد كه عواقب خطرناك داشته يا منجر به مرگ مريض مي شود. در اين حالت آيا مي توان جراح را به علت ارتكاب قتل تحت تعقيب قرار داد يا خير؟ از اين حيث نيز بين قوانين موضوعه جهان با قوانين اسلام تفاوت وجود دارد. زيرا قوانين موضوعه كار پزشكي را بعنوان حق محسوب مي كنند. در حالي كه در شريعت اسلام كار پزشكي امري واجب است و پزشك ملزم مي باشد تا اندوخته هاي علمي خود را در خدمت جامعه قرار دهد (عوده، 1405ه‍ ، ج4، ص240). بر اين اساس قانون مجازات اسلامي دو نوع مقررات خاص در زمينه اعمال جراحي توسط پزشك تعيين نموده است.
 اخذ برائت قبل از درمان
در بند 2 ماده 59 ق. م. ا. مقرر شده: «هر نوع عمل جراحي يا طبي مشروع كه با رضايت شخص يا اولياء يا سرپرستان يا نمايندگان قانوني آنها و رعايت موازين فني و علمي نظامات دولتي انجام شود جرم محسوب نخواهد شد.» و بلافاصله در ماده 60 اشاره به اخذ برائت كرده و مي افزايد: «چنانچه طبيب قبل از شروع درمان از مريض يا ولي او يا از صاحب حيوان برائت حاصل نمايد عهده دار خسارت پديد آمده نخواهد بود.» در اين مواد، مراد از اخذ برائت از ضمان است (مرعشي شوشتري، بي تا، ص 129). در خصوص اخذ برائت قبل از درمان غالباً با اشكالاتي مواجـه خواهيم بود. در اين مورد دو نـظر متفـاوت وجود دارد:
نظر اول ـ عده اي مخالف برائت قبل از درمان بوده و معتقدند آنچه كه موجب برائت پزشك مي شود ذمه اي است كه در صورت فوت مريض حاصل مي شود. حال تا زماني كه مريض فوت نشده ديني ايجاد نشده تا شخص بتواند ديگران را از پرداخت آن بري سازد و مريض مجاز نيست كه پزشك را از حقوق ديگران بري الذمه كند.
نظر دوم ـ در مقابل عده اي در رد اين اشكالات بر آمده و معتقدند كه:
 اولاً ـ اشكال اول زماني پيش مي آيد كه معتقد باشيم مريض جاي اولياي دم به صورت فضولي طبيب را از پرداخت ديه مبري مي سازد. حال آنكه مي توان برائت پزشك را به صورت شرط ضمن عقد تلقي كرد. بدين نحو كه مريض به طبيب بگويد كه من را در ازاي فلان مبلغ، عمل جراحي كن و ضمن آن شرط كند كه اگر در اثر جراحي تلف شدم هيچ گونه مسؤوليتي براي شما نخواهد بود و پزشك هم با توجه به اين شرط درمان او را مي پذيرد.
ثانياً ـ لازم نيست كه حتماً ديني بر عهده كسي مستقر شود تا بتوان او را بري الذمه كرد بلكه مي توان كسي را از دين احتمالي هم بري الذمه ساخت. به هر ترتيب براي اينكه بتوان قتل ناشي از اعمال جراحي را بعنوان علل موجهه جرم از مجازات معاف نمود، لازم است علاوه بر اخذ برائت شرايط زير تحقق پيدا كند:
1ـ پزشك بايد در ازاي انجام عمل جراحي موازين فني علمي و نظامات دولتي را نموده باشد.
2ـ بيمار يا اولياء يا سرپرستان يا نمايندگان قانوني بيمار بايد در جريان كامل بيماري، سير آن، نوع جراحي و بيهوشي و عواقب عمل و عوارض آن قرار گيرند و متوجه برائت نامه اي كه مي دهند باشند.
 3ـ عمل جراحي به تشخيص پزشك معالج ضرورت داشته باشد به نحوي كه تنها راه بهبودي مريض، عمل باشد.
4ـ طرز نوشتن برائت نامه بايد صريح باشد و مسائل غامض پزشكي و اصطلاحات پيچيده كه خارج از فهم عامه باشد در آن قيد نشود.
5ـ برائت نامه نبايد مقيد و مشروط به انجام شرط و يا تعهد خاصي از طـرف مريض باشد.
6ـ برائت نامه نبايد به زور و تهديد گرفته شود و شخص مبري كننده بايد عاقل وبالغ و در كمال اختيار برائت نامه را نوشته و امضاء كند.
 
اخذ رضايت قبل از درمان


مورد ديگري كه در خصوص اقدامات پزشك در قانون مجازات اسلامي پيش بيني شده اخذ رضايت است. چنانچه در ماده 319 گفته شده: «هرگاه طبيبي گرچه حاذق و متخصص باشد در معالجه هايي كه شخصاً انجام مي دهد يا دستور آن را صادر مي كند هر چند با اذن مريض يا ولي او باشد باعث تلف جان يا نقص عضو يا خسارت مالي شود ضامن است.» حجه الاسلام مرعشي با استفاده از روايتي در اين زمينه مي گويد: آنچه شهيد ثاني در مسالك به ديگران فرموده اند كه بيمار اذن به درمان خود داده و نه بر اتلاف خود و نص ديگري كه در «ما نحن فيه» آمده معتبر سكوني است از امام صادق (ع) كه فرمود: «اميرالمؤمنين (ع) فرموده است كسي كه طبابت كند يا بيطاري نمايد بايد از ولي او اخذ برائت نمايد و اگر اخذ نكند ضامن است». بنابراين از حديث دلالت مي توان گفت مراد از اخذ برائت از ولي، برائت از ضمان نيست بلكه مراد از آن اذن در درمان مريض است به نحوي كه همراه با ضمان نباشد. بنابراين اگر مريض يا اولياي او قبل از درمان به پزشك اذن نداده باشند ولي پزشك در انجام عمل جراحي مرتكب خطا شود، ضامن است، و اگر بيمار تلف شود بايد ديه او را بپردازد. به همين سبب در بند ب ماده 295 ق.م.ا. تأكيد شده «قتل يا جرح يا نقص عضو كه بطور خطا شبه عمد واقع مي شود و آن در صورتي است كه جاني قصد فعلي را كه نوعاً سبب جنايت نمي شود داشته باشد و قصد جنايت را در حق مجني عليه نداشته باشد مانند آنكه كسي را به قصد تأديب بنحوي كه نوعاً سبب جنايت نمي شود بزند و اتفاقاً موجب جنايت گردد يا طبيبي مباشرتاً بيماري را بطور متعارف معالجه كند و اتفاقاً سبب جنايت شود بايد ديه پرداخت كند».


 معاينه پزشكي بدون رضايت بيمار


فقط در اعمال جراحي و بيماري زنانه و انجام بي هوشي ها و گرفتن خون از بيمار به منظور اهداي خون و موارد ديگر نظير آن رسم است كه از بيمار يا ولي او رضايت اخذ گردد و اگر بدون جلب رضايت آنان حادثه اي رخ دهد علاوه بر مسؤوليت مادي، پزشك مرتكب عمل خلاف نظامات دولتي گرديده كه طبق قانون جريمه و مجازات دارد و در قوانين ديات و مجازات اسلامي نيز موظف است از بيمار كتباً برائت ذمه حاصل نمايد؛ ولي در ساير معاينات و اقدامات پزشكي نيز رضايت بيمار لازم و حتمي است و اين رضايت بيشتر ضمني و تلويحي است. بدين معني كه وقتي بيمار به مطبي و با پرداخت حق ويزيت پزشك براي درمان در انتظار نوبت مي نشيند، تلويحاً به معاينه بدني خود رضايت داده است و در اين موارد پزشك با توجه به اظهارات بيمار بايد عضو يا اعضايي از او را كه متألم است معاينه نمايد در ضمن آن معاينات فيزيكي مانند گرفتن نبض، درجه حرارت و سمع قلب و ريه و دق شكم و ديدن زبان مانعي ندارد. مثلاً بيماري كه از گلو درد رنج مي برد نياز به گرفتن تب و نبض و سمع قلب و ريه و معاينه گوش و احياناً معاينه شكم از نظر ابتلا به عارضه معدي دارد تا داروهاي تجويز شده اثر تشديد كننده بر وضع عوارض معده نداشته باشد و مثلاً چنين بيماري نياز به معاينه دستگاه زنانه يا نشيمنگاه ندارد
 بنابراين در بالين بيمار يا در مطب با دو نوع رضايت مواجه هستيم رضايت ضمني و تلويحي، و رضايت ابرازي يا اظهاري. بهتر است هميشه بيماران را در حضور محارم آنها مورد معاينه قرار داد مگر خود بيماري كه عاقل و بالغ است نخواهد كس ديگري غير از پزشك معالج به بيماري او پي ببرد و اغلب اين موضوع خود به خود صورت مي گيرد. براي مثال اطفال و كودكان خردسال معمولاً همراه پدر و مادر يا بزرگتران خود و دختران جوان همراه مادر خود و زنان جوان همراه شوهران خويش مراجعه مي نمايند. اگر اتفاقاً در بين طبقاتي كه نام برده شد كسي تنها مراجعه نمود بايد در حضور پرستار يا كارگر زن در مطب يا بيمارستان مورد معاينه قرار گيرد و اگر چنين كسي در دسترس نبود، مي توان با اجازه بيمار از بانوان مشتري كه معمولاً در انتظار نشسته اند ياري طلبيد و در حضور آنان به معاينه پرداخت تا رعايت موازين اخلاقي شده باشد. در مواردي كه رضايت ابرازي كتبي انجام يك عمل جراحي لازم است بايد نوع عمل و نحوه بي هوشي و مدت بستري شدن و نقاهت و خطرات و عوارض احتمالي، براي بيمار يا كسان او شرح داده شود و در مدت ابراز رضايت بيمار از وي كتباً رضايت حاصل گردد، كه اين خوشبختانه امروزه در تمام بيمارستانها رايج است بنابراين رضايت بر سه نوع است رضايت كتبي، رضايت تلويحي، رضايت در موارد خاص در موارد سالمندان، بيماران رواني، كودكان و ...

نتيجه :
از مطالب گفته شده نتيجه گرفته مي شود كه شرايط جواز تصرف در نفس ديگران فقط بعنوان معالجه و درمان است. نفس فعل طبابت، صرف نظر از نتايج احتمالي آن مورد توجه است. بنابراين عمليات جراحي و هر اقدام پزشكي ديگر كه عليه بيمار صورت مي گيرد، فقط در صورتي كه مشروع بوده و با اذن و رضايت بيمار يا ولي او بدون خطاي جزايي انجام شود، جرم و جنايت محسوب نمي گردد و در صورت فقدان هر يك از شرايط مذكور پزشك در برابر نفس درمان و فعل ارتكابي ضامن خواهد بود. لذا اذن بيمار منحصراً در مشروعيت «فعل طبيب» يعني «معالجه» مؤثر بوده و به صدمات اتفاقي حاصل از درمان مربوط نمي شود. نفس فعل طبابت و جراحي با وجود شرايط ذكر شده ضمان آور نخواهد بود. اما اگر اين اقدامات به رغم رعايت احتياط هاي لازم و عدم وجود خطاي جزايي اتفاقاً موجب مرگ بيمار يا صدمات غير متعارف ديگر شود سه نظريه وجود دارد:  16
 نظريه اول ـ بديهي است كه اگر طبيب صلاحيت و مهارت علمي و عملي لازم را نداشته باشد و با وجود مهارت بدون اذن و اجازه بيمار يا ولي او اقدام كند و اتفاقاً موجب تلف گردد ضامن خواهد بود.
نظريه دوم ـ عدم ضمان پزشك ، ضمن آن كه اصل، دلالت بر برائت ذمه و عدم اشتغال است، طبيب شرعاً موظف به درمان بيمار است و در اين راه به حصول نتيجه بهبودي وي متعهد نشده است؛ بلكه بر اوست كه سعي لازم را در حدود متعارف به منظور معالجه بيمار معمول دارد. در غير اين صورت مسؤول شمردن طبيب موجب انسداد باب طبابت و امتناع پزشكان از درمان مي گردد. بعلاوه طبيب در فعل خويش مُحسن بوده، با اقدامات درماني خود درباره بيمار احسان و نيكي مي كند و نيكوكار را نمي توان مسؤول شمرد. پس ضمان به دليل وجود اذن و مشروعيت فعل طبابت ساقط مي گردد.
نظريه سوم ـ پزشك در قبال تلف نفس يا عضو بيمار مسؤول است. زيرا تلف مستند به فعل اوست. اين گروه دلايل قائلان به عدم ضمان پزشك چنين استدلال كرده اند كه تمسك به اصل برائت با وجود دليل اشتغال ذمه بلا وجه است. زيرا در اين مورد اصل جاري نمي شود. بعلاوه اذن بيمار، اذن در معالجه است نه اذن در تلف؛ از اين رو اذن ولي در سقوط ضمان تلف مؤثر نبوده، بين اذن و ضمان منافاتي نيست. قانونگذار نيز به پيروي از اين نظر، جنايات واقع شده پزشك را از مصاديق جنايات شبه عمد دانسته است. زيرا طبيب با هدف درمان مجني عليه فعل انجام شده بر او را قصد كرده است. بنابراين به موجب بند ب ماده 259 پزشك مسؤول پرداخت ديه تلف حاصل از درمان خواهد بود. اين در صورتي است كه پزشك خود مباشرت در درمان كرده باشد. ولي اگر طبيب با تسبيب و با وجود اذن و عدم خطاي جزايي موجب تلف شده باشد، هيچ گاه مسؤوليتي نخواهد داشت. زيرا براي ضمان در تسبيب تعدي و تفريط سبب شده است. بديهي است ضمان پزشك در صورتي است كه جنايات واقع شده از نفي اثر فعل درمان ناشي شده باشد. پس اگر فعل طبيب در وقوع مؤثر نبوده، بلكه جنايت از عملي ديگر مانند سرايت بيماري يا جرح نشأت گرفته باشد اصولاً پزشك مرتكب هيچ جنايتي نشده است تا ضامن شناخته شود.
اقدامات پزشك، مگر ختنه كردن در صورتي كه به رغم رعايت موازين، منتهي به جنايت شود موجب ضمان خواهد بود. ليكن اگر بيمار، پزشك را پيش از اقدام به درمان ابراء كند؛ درباره تأثير برائت بيمار در سقوط ضمان طبيب دو نظريه وجود دارد:
1ـ اخذ برائت قبل از معالجه و بوجود آمدن «موجب ضمان» در واقع اسقاط حق قبل از ثبوت آن بوده و از مصاديق اسقاط «ما لم يجب» است. پس ابراء پزشك قبل از درمان نمي تواند در سقوط مسؤوليت وي مؤثر قلمداد شود.
2ـ قائلين به ضمان طبيب در صورت اخذ برائت. اين گروه با استناد به روايت استدلال مي كنند كه احتياج و نياز مردم به پزشك ضرورتي است كه لزوم تشريح ابراء را توجيه مي كند. زيرا وقتي پزشك بداند كه اگر به درمان و معالجه بيمار بپردازد از ضمان رهايي ندارد، از اقدام به درمان و طبابت خودداري خواهد كرد؛ در حالي كه بيمار نيازمند اوست. نكته آخر اينكه، قانون مجازات اسلامي دو نوع مقررات خاص در زمينه اعمال جراحي توسط پزشك تعيين نموده است:
اول ـ اخذ برائت قبل از درمان با شرايط خاص خود.
دوم ـ اخذ رضايت قبل از درمان با شرايط موجود



پاورقي :

1 - ماده 319 قانون مجازات اسلامي- هر گاه طبيبي گرچه حاذق و متخصص باشد در معالجه‌هايي که شخصاً انجام مي‌دهد يا دستور آن را صادر مي‌کند، هر چند با اذن مريض يا ولي او باشد، باعث تلف شدن جان يا نقص عضو يا خسارت مالي شود ضامن است.
ماده 322- هر گاه طبيب يا بيطار و مانند آن قبل از شروع به درمان از مريض يا ولي او يا از صاحب حيوان برائت حاصل نمايد، عهده‌دار خسارت پديد آمده نخواهد بود .
2 -  سايت اينترنتي / 
www.dadkhahi.ne / دانشنامه حقوقي
3- خطاي پزشک و تاثير آن در مسووليت پزشکان؛ محمدباقر پارساپور و همکاران، فصلنامه اخلاق در علوم و فناوري، ويژه‌نامه اخلاق پزشکي، پيوست شماره 1، زمستان 85.
4 -  آيا طبيب ضامن است ؟ حبيب‌الله طاهري  
5 -  مسووليت کيفري و مدني پزشک؛ سيدمحمد موسوي بجنوردي، مجله متين، شماره 14.
6 -  شرح لمعه در كتاب ديات  / شهيد ثاني ( قدس سره )   
7 -  شرائع  /1374 ج4: 231 / محقق حلي
8 - تحريرالوسيله [نسخه آنلاين]؛ روح‌الله موسوي خميني [ره]، ترجمه سيدمحمدباقر موسوي همداني، گفتار در اسباب ضمان ديه و خون بها
9 - توضيح‌المسائل [نسخه آنلاين]؛ روح‌الله موسوي خميني [ره] مسئله 4
10 و 11 - توضيح‌المسائل [نسخه آنلاين]؛ روح‌الله موسوي خميني [ره] مسائل 4 و 6
12 -  سيد محمد موسوي بجنوردي -  مسئوليت كيفري و مدني پزشك
13 - امام خميني(س) در كتاب تحرير الوسيله ] ج 2: 689
14 -  سيد محمد موسوي بجنوردي -  مسئوليت كيفري و مدني پزشك
15و 16 -  سرور ميرهاشمي  -  ضمان پزشك در فقه و حقوق اسلامي

امیر رضا سوخته زاری وکیل ومشاور حقوقی